نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پیوندها

۲۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

موضوع با مطرح کردن سوالی پیرامون صحت وجود تفاوت میان اساطیر ایران باستان با اساطیر شرق آسیا شروع شد.متن سوال به نقص روایت ادبیات کهن ما در ترسیم قهرمانان اشاره داشت چیزی که به ظن سوال کننده قهرمان زاده شدن اساطیر نام داشت.از طرفی هم اساطیر آسیای شرقی را نماد سختی و سخت کوشی بر می شمرد و ریشه رفتار غالب امروزی جامعه های آسیای شرقی و ایران را در همین نوع قهرمان پردازی می دانست.به نوعی از تاثیر مستقیم و زیاد و طولانی مدت ادبیات بر فرهنگ اجتماع امروز حرف می زد.
از اینکه توسط استاد نظریاتی مطرح شد و نیازمند مطالعه موردی دقیق روی اساطیر شرقی و ایرانی بود از این بحث گذشته و به بخش تاثیر گذاری ادبیات به طور کلی بر اجتماع و اجتماع بر ادبیات را مورد بحث قرار دادیم.جالب اینکه استاد ادبیات را متاثر از جامعه می دانست و البته بازخورد این تاثیر را به عنوان عکس العمل انکار نمی کرد اما جواب قطعی او تاثیر پذیری ادبیات از اوضاع روز جامعه بود.البته به نیاز جامعه به ادبیات و هنر به عنوان نیازی در رده ی های چندم و بعد از کسب رفاه اجتماعی و ...هم اشاره شد.
جالبتر اینکه وقتی پای سوال کلی تری به میان آمد اینکه افراد جامعه را می سازند یا جامعه افراد را بحثبه حاشیه فلسفی کشیده شد و جمع شد.البته به جواب استاد ارتباطاتی که معتقد بود به دلیل امروزی بودن رسانه و البته در دست صاحبان قدرت بودن رسانه تاثیر رسانه بر جامعه را انکار نا پذیر می دانست.این در ادبیات برعکس بود چون ادبیات از دل خود مردم بیرون میاد و رسانه از دل اتاق فکر مسئولان.
در مورد تاثیر پذیری یک جامعه از رفتار فردی اعضای جامعه به جنگ پذیری مردم ایران شد،که این را به موقعیت سوق الجیشی سرزمین مرتبط دانسته و از وابستگی ان به رفتار اجتماعی مردم دوری جستند.حتی بسیاری از رفتار غلط امروزی جامعه را حاصل همین جنگ ها  و نارامی های ناخواسته ی سرزمینمان دانست.
جالب اینکه به عنوان نکته بارز و مفید جامعه ایران به عدم پذیرش زبان عربی در طول 200 سال حکومت قوم عرب بر ایران توسط ایرانیان به عنوان زبان ارتباطات مردمی اشاره شد.در عوض ممالکی مثال زده شد که با ورود امپراطوری عرب به آنها تغییر قومیت داده و امروز به عنوان ممالک عرب زبان شناخته می شوند از جمله مصر و دیگر کشورهای شمال آفریقا،کشورهای حاشیه مدیترانه و ...
در کل مباحثه زیبا و دلنشینی  بود و لذت بردیم
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۱۷
!
من از تنهایی هراس دارم،پیش تر تمام تنها بودن هایم پر بود از خیال هایِ "او".حالا بدونِ او، بدونِ خیال دوست داشتنش، بدونِ خیال عاشقی، بدونِ طرح ریختن برای محبت کردن به او، بدونِ تمام بخش هایی از زندگی ام که در گرو دوست داشتنش بود، چگونه سر کنم؟
من از این تنهایی هراس دارم.دلم برای سر کردن با خیالش در خلوت هایم تنگ می شود.دلم برای همه چیز های  رابطه مان تنگ می شود.
زندگی ام پر از نشانه هایی ست که با هم ساختیم، پر از خیال و طرح و رویا.تمام شهر را با هم قدم زدیم تمام دنیا را با هم گشته ایم و احساس دو نفره مان را...
من از این نوع تنهایی، بدون یادِ او متنفرم.
۲  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۳۰
!

درست نمی دانم که کی و چگونه طلوع کرد اما غروب به یاد ماندنی داشت،ماهِ من به واقع ماه بود.تنها بود اما خیلی ها طالبِ حتی یک نگاهش بودند،من او را تصرف کردم.بکر بود و با وجودِ تمامی مشتاقانی که داشت دستِ هیچ کس به دلش نرسیده بود، من دلش را به دست آوردم.دور بود، خیلی از آدم های اطرافش دور بود من او را به میان آدمیان نیاوردم اما خودم را به او رساندم.
زیبا بود و هست من ذره ای از زیبایی اش نکاستم.دوست داشتنی بود و هست و من فقط محبت ارزانی اش داشتم. از خودم ناراضی ام چرا که نتوانستم برای خودم و پیش خودم نگه اش دارم، اما از طرفی هم از خودم راضی ام، چون وقتی که خواستم مرا بابت همه ی کاستی هایم ببخشدجوابی داد که تنها گفتنش از او که ماه بود  بر می آمد:
من از تو جز خوبی و محبت ندیدم.
روزگار زیبایی داشتیم با هم،سه سال پر از خنده و گریه هایی که واقعی بودند و دوست داشتن هایی که تمام نشدنی اند.قبلا گفته بودم رابطه ها تمام نمی شوند حتی اگر با هم نباشیم چون این خیال ماست که با هم گره خورده اند.ما احساس همدیگر را باور کردیم اما من جدایی را باور نکردم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۱۲
!
از اول هم اشتباه کردم که ریاست محکمه را به او سپردم.خودش هم گفت بی خود نیست که نمی گذارند زن، قاضی شود.من گذاشتم و دودش هم رفت توی چشمم.حالا هم که هی اشک می کند چشمم مال دود همان قضیه است.
با اینکه شاید می شد باز هم زنده باشیم اما حکم مرگ هر دو مان را با هم صادر کرد،آن هم نه اعدام بلکه محکوم به خودکشی مان کرد.
می گفت:ما از فرط خوبی ست که بدیم.بعد هم گفت همه ی خوب ها به بدبختی دچار می شوند.
حرف های سنگینی زدیم.دو سه باری هم دیوانگی کردیم از نوع شدیدش.من هنوز هم باور ندارم که خواست از هم جدا بشویم.
با اینکه هر دو می دانستیم که او امشب با من به خانه ی صمیمی دو نفره ی خیالی مان نمی آید اما دو سه بار مثل شب های قبلی که هیچ وقت وجود نداشتند نقش زن و شوهر هایی که دارند میروند خانه شان را بازی کردیم.
یکبار هم من شروع کردم به حرف زدن با شخصیت های کارتونی روی ساک دستی پلاستیکی اش و از روزهای خوش برایشان تعریف کردم که حرفم نیمه تمام ماند.بغض و اشک امانم نداد.
فردا می رود محضر.به خدا راست می گویمف خودش گفت اما من که باور نمی کنم.شما هم باور نکنید.بگذارید به خودم دروغ بگویم.ما که با هم خوبیم،خوشیم،سلامتیم.
پس لزومی ندارد که پای جدایی را به میان بیاوریم.اما جدا شدیم.حالم از کلمه طلاق به هم می خورد.جدایی تلخی اش بیشتر است.
من که آن امیر عاشق را به حکم او کشتم این طور که قرار گذاشت خودش هم سادات عاشق را می کشد.تا حالا حتما مُرده، چون نه حضورش را در خانه ی دو نفره ی صمیمی خیالی مان حس می کنم نه خبری از پیام های عاشقانه ی شبانه اش است.
من با این درد یا مرد می شوم یا مرگ را می چِشَم.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۰۴
!
"واحد اندازه گیری میزانِ اندیشه، مسافت است، مسافت"

راهی که می رویم و فکری که می کنیم.امروز سر مسئله ای که مدت هاست ذهنم را مشغول کرده کمی با خودم خلوت کردم.از ایستگاه مترو که خارج شدم،خداحافظی که کردم،شــــــــروع شد;
چیزی شروع شد که حتی فکرش را هم نمی کردم،راستش را بخواهید هنوز هم باور ندارم که آن تمام شد و این آغاز شد.تا لب خیابان اصلی قدم زدم نمی دانم چطور برآن شدم که قدم بزنم و با آسفالت خیابان هم صحبت شوم.همه ی پول های نقد همراه ام را خالی کردم توی صندوق صدقه، ژاکت را که در دست داشتم پوشیدم و زیپش را تا بیخ گلویم بالا کشیدم.حالا حتی اگر می خواستم با تاکسی مسیر ایستگاه تا خانه را بروم پولی نداشتم.راه افتادم تا مسیر هفت کیلومتری ایستگاه مترو تا خانه را پیاده فکر کنم.
ساعت 19:15 بود،سر از ساعت مچی که برداشتم چند ده قدمی طی شده بود بی انکه بفهمم.با خودم و به خودم فکر می کردم و بیشتر به...
اینکه سه نقطه می گذارم نه اینکه محرم نمیدانم، بلکه حرف ها اینقدر زیاد و چند وجهی اند که دلم نمی اید در متن بگنجانم شان.بهتر که سه نقطه باشند تا چیزهایی از جنس کلمه.

"بغض هایی که پیاده تحلیل رفتند"

بگذریم که چگونه این مسیر گذشت.پیش تر هم این راه را پیموده بودم اما این بار راه را فکر کردم،راه را نپیمودم.جاهایی بود که خیلی خوب بود فقط من بودم و شب و جاده و صدای ماشین های در حال گذر و بغض هایی که با قدم زدند تحلیل می رفتند و البته ترس.ترس بزرگی ناشی از اتفاقی که رخ داده بود،ناشی از دورانی که شروع شده بود و نمی دانستم که چه طور می شود و ... دورانی پر از ابهام.
به خانه که رسیدم نفهمیدم که این همه را راه امده ام.گلویم سبک تر بود، نه اینکه اصلا بغض نداشت،داشت اما سبک تر شده بود.می توانستم نفس بکشم اما فایده ای در تنفس نمی دیدم.
من با این درد تمام می شوم، خودم می دانمف خدا هم می داند، او هم می دانست.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۲ ، ۲۱:۴۱
!
سید محمد[خاتمی] گفتِ هر بامداد به آسمان بنگرید.
جمله اش سرشار از ابهام است در نگاه اول.نمی دانم می خواهد مقوله ی توکل سحرگاهی را مطرح کند یا تبلیغ (توصیه)مطبوعه ی به اصطلاح اعتدالی و در ریشه اصلاح طلبی را؟
ای کاش مستقیم می گفت هر صبح روزنامه آسمان بخرید.ما هم گیج نمی شدیم.اما از آن جایی که خاتمی به همین خصوصیاتش خاتمی ست این طور گفته و ما هم آن طور دیگر برداشت می کنیم.
روحانی هم که دیگر تنها نیست خدا را شکر،این جمله هم پر از معنی ست از موضوعات مطرح پیرامون مجوز گرفته تا جنگه داخلی رسانه ها و ... که البته بدون تشریح باید بگذریم از شان،همه و همه در پس این جمله نهفته ست.
از گزافه که بگذریم،خوشی م که کیوسک مطبوعات روزانه پربار تر می شود ان شا ا... از امروز به بعد.
"هم میهن" هم که بیاید دیگر فقط جای "سلام" خالی می ماند که آن هم ...
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۴
!
خداوندا تو به خوب و بدِ ما آگاه تر از خودمونی،پس اونی رو مقدر کن که صلاح می دونی.
ما خیلی ضعیف یم و این رو یه وقت هایی تو عمق وجودمون احساس می کنیم.
خدایا دست ما رو در تنهایی ها و بی کسی ها بگیر.
خدایا تو شاهد همه ی سکانس های خوب و بد زندگیمونی پس فقط تو می تونی بهترین کارگردان زندگی مون باشی.
خدایا می دونم که تو بزرگی،منم کوچک.به بزرگی ات ببخش من کوچک رو.
یا حق
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۲۳
!
روزی خواهد رسید که تحریم دست و پا در آورد و از اینجا برود.می دانم یعنی یقین دارم که آن روز فرا می رسد.آن وقت دلم برای آنهایی که قطعنامه و توافق نامه برای تحریم کردن مان صادر کرده اند و آنهایی که تحریم ها را کاغذ خورده فرض کرده اند، می سوزد.بد جور برجک حالشان تخریب می شود.
حالا اینکه آن روز کی فرا می رسد خدا داند.حتما برای شما هم سوال شده که تحریم چگونه دست و پا در می آورد،راستش را اگر بخواهید که مطمئنم می خواهید، این برای خودم هم سوال است اما چرایی اش را می دانم.
می دانم چه می شود که تحریم تصمیم می گیرد از اینجا برود.آن روز که شاید دور هم نباشد روزی ست که مردهای سرزمینم بی پرده دردهایِ دلشان را بروز خواهند داد،روزی که مردان سرزمینم فریادِنداری ِشان به گوش تحریم می رسد.آن وقت تحریم دلش برای کودکان این مردانِ ندار می سوزد.می دانم که از شرمندگی تصمیم به رفتن می گیرد.تحریم، شرمنده ی مردُمَم می شود و ملتم را با دردهایشان تنها می گذارد.
اما می خواهم که نرود چون آن روز دیگر دیر شده و مردان زانو زده اند،مردانی که زانو زده اند دیگر سخت می شود که قد راست کنند و برخیزند.آن وقت ما می مانیم و سرزمینی با مردان زمین خورده، بی هیچ خیر و برکتی.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۲۷
!
روزی خواهد رسید که تحریم دست و پا در آورد و از اینجا برود.می دانم یعنی یقین دارم که آن روز فرا می رسد.آن وقت دلم برای آنهایی که قطعنامه و توافق نامه برای تحریم کردن مان صادر کرده اند و آنهایی که تحریم ها را کاغذ خورده فرض کرده اند، می سوزد.بد جور برجک حالشان تخریب می شود.
حالا اینکه آن روز کی فرا می رسد خدا داند.حتما برای شما هم سوال شده که تحریم چگونه دست و پا در می آورد،راستش را اگر بخواهید که مطمئنم می خواهید، این برای خودم هم سوال است اما چرایی اش را می دانم.
می دانم چه می شود که تحریم تصمیم می گیرد از اینجا برود.آن روز که شاید دور هم نباشد روزی ست که مردهای سرزمینم بی پرده دردهایِ دلشان را بروز خواهند داد،روزی که مردان سرزمینم فریادِنداری ِشان به گوش تحریم می رسد.آن وقت تحریم دلش برای کودکان این مردانِ ندار می سوزد.می دانم که از شرمندگی تصمیم به رفتن می گیرد.تحریم، شرمنده ی مردُمَم می شود و ملتم را با دردهایشان تنها می گذارد.
اما می خواهم که نرود چون آن روز دیگر دیر شده و مردان زانو زده اند،مردانی که زانو زده اند دیگر سخت می شود که قد راست کنند و برخیزند.آن وقت ما می مانیم و سرزمینی با مردان زمین خورده، بی هیچ خیر و برکتی.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۱۸
!
روزی خواهد رسید که تحریم دست و پا در آورد و از اینجا برود.می دانم یعنی یقین دارم که آن روز فرا می رسد.آن وقت دلم برای آنهایی که قطعنامه و توافق نامه برای تحریم کردن مان صادر کرده اند و آنهایی که تحریم ها را کاغذ خورده فرض کرده اند، می سوزد.بد جور برجک حالشان تخریب می شود.
حالا اینکه آن روز کی فرا می رسد خدا داند.حتما برای شما هم سوال شده که تحریم چگونه دست و پا در می آورد،راستش را اگر بخواهید که مطمئنم می خواهید، این برای خودم هم سوال است اما چرایی اش را می دانم.
می دانم چه می شود که تحریم تصمیم می گیرد از اینجا برود.آن روز که شاید دور هم نباشد روزی ست که مردهای سرزمینم بی پرده دردهایِ دلشان را بروز خواهند داد،روزی که مردان سرزمینم فریادِنداری ِشان به گوش تحریم می رسد.آن وقت تحریم دلش برای کودکان این مردانِ ندار می سوزد.می دانم که از شرمندگی تصمیم به رفتن می گیرد.تحریم، شرمنده ی مردُمَم می شود و ملتم را با دردهایشان تنها می گذارد.
اما می خواهم که نرود چون آن روز دیگر دیر شده و مردان زانو زده اند،مردانی که زانو زده اند دیگر سخت می شود که قد راست کنند و برخیزند.آن وقت ما می مانیم و سرزمینی با مردان زمین خورده، بی هیچ خیر و برکتی.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۱۷
!