نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
بایگانی
پیوندها

به نام خدا، همانکه در هر قدم لطف و یاریش محسوس است و در هر نفس شکرش لازم. پروردگار جهانیان که نور آسمان و زمین است، نور.

خالق ارحم الراحمین که در هر مصیبتی همگام با مخلوق درد می کشید، غصه می خورد و روح مربوب را گنجایش می بخشد.

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۲۷
!

 وارث حکومتی است که از پدر مانده و فرمانده سپاهی است که در درونش نفاق تا اعماق صمیمی ترین یاران وی نفوذ کرده، بهترین افسران و فرماندهان سپاه، پنهانی با پول ها و با زورها و وعده های بنی امیه سر و سِر دارند، و برای یک توطئه بزرگ، یک خیانت بزرگ، معامله می کنند. افسران برای فروش خود با خریداران انسانیت و شرف در دمشق چانه می زنند.
از نظر قلمرو حکومت، حسن بر یکی از نیرومند ترین و خطرناک ترین و حساس ترین قسمتهای سرزمین اسلامی دستی ندارد و این قسمت یکپارچه به دست دشمن افتاده است.
در خود عراق نیز جناح ها متفرق شده اند. اشراف نسبت به رژیم علوی نمی توانند وفادار باشند و توده به سستی و غفلت گرفتار شده است. خوارج که توده متعصب و از جان گذشته مذهبی اند و قدرت خطرناک عوام اند، روی در روی ایستاده اند و حسن، به عنوان مظهر آخرین تلاش صمیمی ترین و آگاه ترین و مترقی ترین یاران نهضت جدید اسلامی، در برابر جبهه نفاق یا دشمنان داخلی، هر روز ضعیف تر می شود و ضعیف تر، تا لحظه دردناک و فاجعه آمیزی، که آخرین تلاش و مقاومت «اسلام عدالت» در برابر «اسلام اشرافیت» پایان می گیرد و صلح با دشمن داخلی تنها راه چاره، یعنی بیچارگی یی است که حسن ناچار می پذیرد. زیرا شکست خورده است و شکست خورده صلح نمی کند، صلح بر او تحمیل می شود، درست مثل شکست.
حسن (ع) که در مدینه به عنوان رهبر و مظهر تلاش روح انقلاب در برابر «جاهلیت جان گرفته جدید» نشسته، اکنون به صورت یک فرد عادی خلع سلاح شده در آمده است.
وقتی می بینیم که دشمن در داخل خانه امام و رهبر مردم، نیز رخنه کرده، و جاسوسان بنی امیه، در خلوت خانه او، محرم او شده اند! و حتی همسرش را مزدور خود ساخته اند و توسط او مسمومش کرده اند، می توانیم حدس بزنیم که جبهه عدالت و آزادی مردم تا کجا ضعیف شده است! قدرت  به عنوان رهبر نیرویی که به نام اسلام هنوز دارد مقاومت می کند، به اندازه ای است که وقتی می میرد، در خود مدینه، که شهر جدش و مادرش است، و شهر خانواده او است، و شهر مهاجرین و انصار پیغمبر اسلام است، امکان این را، که در جایی که خودش می خواهد دفن شود ندارد، در قبرستان عمومی شهر دفنش می کنند! سرنوشت ، که مظهر تنهایی و غربت در جامعه اسلامی است، حتی در مدینه پیغمبر، نشان می دهد که جبهه حق طلبی در اسلام به کلی در هم شکسته است و ارتجاع جدید کاملاً بر همه جا و همه کس مسلط شده است و همه صحنه ها را فتح کرده است و اکنون نوبت حسین است…

حسین وارث آدم/دکتر علی شریعتی

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۰۷
!

گاهی سراسر منتظر اتفاق خوبی هستی که تو را بیرون بیاورد از هیاهوی ناجور درون ت، از خستگی ها و شلوغی های وجودت اما...

همیشه بدتر از هر بدی وجود دارد و چیزی به نام بدترین مطلق نیست چرا که اوضاع همیشه رویِ بدتری برای رو کردن دارد. از حال بد به حال بدتر تنها یک عنوان نیست که یک تلنگر است به من، یا هر کسی که با این تجربه ی من همراه شده است و مرا می خواند.

درست لحظه ای که حس می کنی چقدر تنها شده ای در مقابل سرگردانی ها و دل مشغولی هایت انگار برگه ی تازه ای رو می شود و می بینی که شرایطی پیش می آید که خودت را تنها تر از آن تنهای سابق می بینی.

اما همیشه خوب تر از خوبی و به تر از اکنونی هم وجود دارد و بی انصافی ست که تنها به وجه ی نا جورِ این هستی موجود نگاه کنیم که دنیا تلفیقی ست از جور و ناجور.

گاهی عجیب خسته ای و انگار وزنِ تمام ثانیه های روزهای سپری شده روی شانه هایت سنگینی می کنند و تو درست در همین حال، باید سبک تر از هر لحظه ای برای تمام روزها و ثانیه هایِ پیش رویت تصمیم بگیری. آدمی فرزند همین انتخاب های خویش است و انتخاب ها فرزندِ همین لحظه ها. لحظه های کِش داری که گاه تا عمق یک تصمیم و حتی تا بعد از آن کش می آیند و تو را رها نمی کنند.

من غرق شده در سرگردانی های خودم و خیره به عمقِ ناپیدای این سرگردانی ها به سر می برم. گُنگ ترین م انگار، درست مثل یک عددِ گُنگِ نامفهوم.

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۱۸
!

انگار رسمِ عصرِ ما سطحی گرایی ست، به گونه ای که در پوسته ی هر چیزی می مانیم، تنها تا سطحی ترین لایه ی هر موضوعی را می کاویم و به ظاهر قانع یم.

این دردِ بی عمقی ژرفنای نگاه و دیدگاه را از ما گرفته و در هر رشته ای در سطح مانده ایم. کاش در رشته ای، مهارتی، تخصصی چیزی به بطن وجودش دست یافته بودم و چون نابغه ای در آن عنوان به نظر می رسیدم.

لذت غرق شدن در متنِ موضاعات مربوطه را می چشیدم و به دور از این همه ظواهر و اخبار زودگذر این روزها در بطنِ دغدغه ها و سوالات تخصص ام غوطه ور بودم.

درد بی تخصصی و درد چند محوری بودن شاید از تک بعدی بودن هم هلاک کننده تر باشد آنجا که سال ها گذرانده ای و می بینی در هیچ چیز پخته نیستی جز تغییر رشته.

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۲۴
!

زندگی ما چنان با مرگ درآمیخته ست که در هر نفس مرگ را زندگی می کنیم. جایی که هستیم انگار فقط در نفی نیستی “هست” شده ایم و این جز در نبودن آن دیگری معنا نمی یابد.


مرگ شاید سوال بزرگ بشر باشد، زندگی هم. من بارها گفته ام پاسخ این دو سوال در یک جواب است. زندگی چیزی جز مرگ نیست.


ما سال ها با ترسی زندگی می کنیم که از هر چیزی به ما نزدیکتر است. به قول افشین یداللهی هر سال یکبار از سالروز مرگ مان گذر می کنیم و فقط سعی می کنیم درمورد آن به دقت فکر نکنیم.

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۸:۰۲
!
من کاشف زیبایی های تو ام. چشم هایت را وقتی که نزدیک ترین م شدی کشف کردم و آتشفشان درون ت را وقتی که... بگذریم. من جغرافیای تو را می دانم با لحظه لحظه ی نگاه ت اوج گرفتم با خنده هایت شاد شده ام و با اخم پیشانی ات غم زده، من حال و هوایِ تو را بلدم. اما تو، تو سرزمین زیبای هایِ منی، تو بهشت روی زمینی و من نمی دانم به پاس کدامین ثواب به سوی تو ارسال شدم
شب تمام زندگی ام را فراگرفته بود، خوب می دانی از چه دریای پر تلاطمی گذر کردم تا به جزیره ی زیبای وجودت وارد شدم. ستارگان آسمان این روزهای من چشمان توست من لذت این هم نشینی را با هیچ چیزی عوض نخواهم کرد.
من تو را بلدم از این رو که روزهای بارانی و طوفانی ات را هم دیده ام و این رابطه را گذر داده ام از سخت ترین شرایط جوی ارتباط. از سخت ترین دره های جدا افکن.
من خودِ تو ام، جزیی از کلِ تو. نمی دانم چطور اینگونه در تو حل شدم اما این از زیبایی نگاه تو نشات میگیرد حتما از روشنایِ وجودت. 
تو روشنایِ روزهای تاریک من شدی و من نمی دانم چه، این را تو باید بگویی که من کجای تو ایستاده ام.
...
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۶
!

حتی حالا که کمتر از یک شبانه روز از آن لحظه گذشته تصویر واضحی از لحظه ی زلزله در ذهن ندارم. تنها شاید بتوانم با واژه ی آشوب و دلهره و ترس و دستپاچگی و از این دست واژه ها آن لحظه را به تصویر بکشم.

زلزله نه تنها چهار ستون کالبد خانه را که تمام پیکر فکری مرا لرزاند. من بارها با واژه ی مرگ و مصیبت رو در رو شده ام اما این بار که شاید بدون صدمات جدی خطر از سرمان گذر کرد ضربه ی عمیق تری بر پیکرم نشاند و رفت.

مرگ همراه همیشگی زندگی ست. دوشادوش و همگام. مرگ روی دیگر زندگی ست. دیشب به تمام مرگان خوابیده در قبرها فکر کردم، آنها با آرامشی بسیار وصف ناشدنی از جایشان تکان هم نمی خورند. هیچ ترسی ندارند و زندگی را ته خط رفته اند. انگار هیچ نقطه ی کور ناشناخته ای برایشان باقی نمانده.

در زلزله بازماندگان بارها می میرند و زنده می شوند. انگار انتخابی بین یک بار مردن و هزار بار مردن مطرح است.

سایه ی ترس بر سر شهر و مردمان ش حال وصف ناشدنی ست که شاید تصویر کوچکی ست از آنچه که به عنوان قیامت در ذهن داریم.

...

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۶ ، ۲۰:۲۷
!

از لطف حق هر چه سخن رانی، کم رانده ای و از نعمت ش هر چه شکر گزاری، کم گزاده ای. در بیانِ این کرم همین بس که هستی و این "هستی"  بهاش به هیچ شکری جبران نگردد. 

لطفِ هستی چون بین، که زین هستی چه هست های ماندگار بجا ماند و چه خلق های نکو برپا شد. 

تو کفر نعمت به اندک نقصی کنی و او نقصان شکر نعمت به اکمل هست ت را چشم پوشد.

دل باید بزرگ داشت و ظرف وجود گسترده که از بخشش حق هر چه پنداری بهره جسته ای کم پنداشته ای.

در دنیا دو کس باخته یکی امیدوار به خلق و دیگری ناامید از حق. که امیدوار به خلق راه غلط رفته و مقصود به خطا انگاشته و نا امید از حق، رب درست نشناخته و بر لب چشمه تشنه مرده ست.

من چه گویم از لطف حق که حقِ کلام ادا کرده و جان کلام بیان؟ من کمتر از آنم که زآن گویم که در بیان هیچ بزرگی، بزرگی ش مبین نگشته ست.

۰  موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۱۲:۵۷
!

از یک جایی به بعد انگار دیگر خودت نیستی،  نمی دانم این نقطه رو همه تجربه می کنند یا نه ولی مطمئنم همه ی کسانی که روشنفکری را تجربه می کنند راه شان ناگزیر به این معبر می افتد.

دارم از حسی حرف می زنم که دردِ فردی ات به درد اجتماعی بدل می شود. جایی که دیگر به دنبال یک تکاپوی فردی برای یه دستاورد موفقیت آمیز فردی نیستی و هدف و مقصدت یک دستاورد اجتماعی و یک رشد جمعی می شود.

شاید کمتر دفعاتی پیش آمده باشد که به فکر دیگرانِ این جامعه نیفتاده باشم، از رنج ها و دردهایشان درد کشیدم و شیرینی های خودم در کامم تلخ شده. من در این جایگاه این حرف ها را نه برای کسب یک مقام دولتی و نه برای کسب محبوبیت و آراء مردمی بلکه تنها برای درد دل مطرح می کنم.

هر گاه از لذت گرمای خانواده و خانه لذت برده ام، به یاد دیگران محرگم از این لذت افتاده ام. هر وقت از شیرینی سفره های دور همی مان و از حس خوشایند یک غذای مطبوع لذت برده ام به یاد دیگرانِ محروم از این لذات افتاده ام. هر گاه از سفر و تفریح و هر چیز دیگری حس و حال خوبی کسب کرده ام ذهنم ناخودآگاه به سمت دیگرانِ محروم معطوف شده است. 

حس می کنم این روزها دیگران اندیش شده ام و با پدیده ی درد اجتماعی دست و پنجه نرم می کنم. 

۰  موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۶
!
در چشم های تو غرق می شوم و تنها غریق نجات م صدای توست که می پرسد به چه خیره ای؟
۱  موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۱۶
!