نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است

از یک جایی به بعد انگار دیگر خودت نیستی،  نمی دانم این نقطه رو همه تجربه می کنند یا نه ولی مطمئنم همه ی کسانی که روشنفکری را تجربه می کنند راه شان ناگزیر به این معبر می افتد.

دارم از حسی حرف می زنم که دردِ فردی ات به درد اجتماعی بدل می شود. جایی که دیگر به دنبال یک تکاپوی فردی برای یه دستاورد موفقیت آمیز فردی نیستی و هدف و مقصدت یک دستاورد اجتماعی و یک رشد جمعی می شود.

شاید کمتر دفعاتی پیش آمده باشد که به فکر دیگرانِ این جامعه نیفتاده باشم، از رنج ها و دردهایشان درد کشیدم و شیرینی های خودم در کامم تلخ شده. من در این جایگاه این حرف ها را نه برای کسب یک مقام دولتی و نه برای کسب محبوبیت و آراء مردمی بلکه تنها برای درد دل مطرح می کنم.

هر گاه از لذت گرمای خانواده و خانه لذت برده ام، به یاد دیگران محرگم از این لذت افتاده ام. هر وقت از شیرینی سفره های دور همی مان و از حس خوشایند یک غذای مطبوع لذت برده ام به یاد دیگرانِ محروم از این لذات افتاده ام. هر گاه از سفر و تفریح و هر چیز دیگری حس و حال خوبی کسب کرده ام ذهنم ناخودآگاه به سمت دیگرانِ محروم معطوف شده است. 

حس می کنم این روزها دیگران اندیش شده ام و با پدیده ی درد اجتماعی دست و پنجه نرم می کنم. 

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۰:۵۶
!

پرسید کیستی؟ گفتم آنقدر دانم که همه تو ام و هیچ خود نیستم.

پرسید چیستی؟ گفتم چنانم که از مهرِ تو مست، از نگاه تو سرمست، از بودِ تو هست و از نبود تو نیست ام.

پرسید دیوانه ای؟ گفتم راهِ عقل ندانم.

پرسید عاشقی؟ گفتم چه هست؟

پرسید اهلِ دلی؟ گفتم یکسر همه دل ام.

حال تو خود قضاوتم کن، من که در کارِ خویش در عجبم.

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۱۵:۳۳
!
من هر روز و هر نفس گامی به سمت خروج از خودم بر می دارم.هر روزی که کار تازه ای باید بکنم و نمی کنم از خودم فاصله می گیرم.خودی که برای تحقق به آرمان هایش هر روز مصم تر از روی قبل قدم بردارم و بسازمش و برای ساختنش با هر مشکلی بجنگم.
راه من درست در درون خودم من است از من شروع می شود و در امتدادِ من به من می رسد. تا به خود معنا نبخشم نمی توانم به پیرامونم و به دنیای م معنا ببخشم و درست مشکل همین جاست که من در بیرونِ از خودم به جستجو می پردازم. چقدر نگاه آدمیان اطراف را جدی گرفته ام و انگار نه انگار که این منِ من است که موجود است نه آن منی که ایشان بدان می نگرند.
هی روزمرگی را پشت روزمرگی سر می کشم و هر دم از خودی که باید می بودم فاصله می گیرم. امروز که نگاهی به خودم انداختم دیدم چقدر دور شده ام از آن و چقدر غریبه ایم با هم. متاسفم،عمیقا متاسفم و البته این تاسف چیزی را عوض نمی کند.
هر چقدر که دلمان می خواهد به روزهای کودکی بازگردیم همان قدر از خودمان دور شده ایم! کودکی مان درست همان خودِ ماست، سرشار از رویا و جسارت. بی هیچ واهمه ای از آینده، گذشته، نگاهِ اطرافیان و خالی از هزار ترسِ خودخواسته و خودساخته ی بزرگسالی. ما هر چقدر بزرگتر شدیم بیشتر ترسیدیم و قدرت ریسک پذیری مان کمتر است، حس کنجکاوی و کشف در وجودمان خاموش و خاموش تر شد و کمتر به تحقق رویا هایمان فکر کردیم.
اغلب فکر می کنیم انسان بالغی شده ایم با نگرشی واقع گرایانه و کودکی مان را ایده آل گرا می دانیم اما از کجا معلوم که واقعیت همان دلدادگی بی چون و چرا و شیفتگی های بی پیرایه ی کودکی نباشد؟ چه چیز باعث شده اینقدر سخت و محکم بایستیم و کودکی را زیر سوال ببریم؟ اگر توفیقی هم بوده از ته مانده ی نهراسیدن های کودکی بوده، از جسارت های کودکی مان و ما این را نادیده گرفته ایم.
خلاصه که از خودم دور شده ام، از آن کودکِ کنجکاوِ ایده آل گرای دوست داشتنی. از آن شیطنت ها و کشف ها، از آن بی پروا کتاب دست گرفتن ها و در رویا گم شدن ها. این نه اینکه مرثیه خوانی برای رویاهای کودکی باشد بلکه شیون ی ست برای خودِ از دست رفته مان.برای حسرتی که بعد ها ممکن است بخوریم.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۸:۳۴
!

رابطه یعنی چه؟ روابط در واقع چه چیزی هستند و چه چیزی نیستند. شاید عنوان در هم تنیدگی انسانی برایش مناسب نباشد اما در واقعست شاید بهترین تعبیر برای آن است. انسان به عنوان موجودی فردی و یا به عنوان موجودی تنها شاید اصلن معنایی نداشته باشد. هر آدمی شاید یک رشته ای از شبکه ای در هم تنیده است که به تنهایی قابل تعریف نیست. هر "من" ی بخشی از یک جمع است که به آن معنای من بودن می بخشد و هر رشته ای در کلافِ در هم تنیده ی اجتماع انسانی معنا می یابد.

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۱۹:۴۹
!

"من" زاده ی "دیدگاهِ من" است.

براستی من چیست؟ ما جر نگاه مان به دنیا چه چیز هستیم؟ من کی شکل می گیرد؟ آیا در فرد چیزی جر "من" وجود دارد؟ خود با من یکی ست؟ فرا من وجود دارد؟ اصلن نقطه ی تبدیل وجودِ من به عدم وجود کجاست؟ هستِ من از من است؟ نگاه دیگری در واقعیت و وجودیت من موثر است؟


براستی که عرصه ی اندیشه عرصه ی پرسش گری ست. تفکر آنجا شکل می گیرد که سوالی مطرح می شود و آنجا ادامه می یابد که تلاش برای رسیدن به پاسخ ادامه می یابد. سوال های فوق شاید سوال هایی به قدمت تاریخ بشری هستند. شاید نگاه و بیان سوال ها متفاوت بوده و یا فرق هایی در طول تاریخ بشر نموده باشد اما در کل شوالِ از من و وجودِ من سوالی ست که پا به پای تمدن با بشر رشد کرده و تا به اینجا رسیده است. مسلما با ورق زدن تاریخ تفکر بشری می توان پاسخ های متعددی برای این پرسش ها یافت. البته که شاید پاسخ های متعدد غیر مکتوبی هم وجود داشته که در سیر زمانی گم شده باشند. اما پاسخ درست یا درست تر کدام است؟

آری شاید اصلن پاسخ درست وجود نداشته باشد و با توجه به فیلوسوفی دیدگاه شما پاسخ ها متفاوت از هم باشند. اما به عقیقده ی بنده "من" ی وجود ندارد جز آن چه که زاده ی دیدگاهِ من است. یعنی تعریف من کاملن وابسته و در دل جهان بینی ست. بینش من را متجلی می کند و بدونِ آن من ی تعریف نمی شود. اینجاست که اندیشه به قدر وجود رشد کرده و وجود خودِ اندیشه می شود و در واقع جایی که اندیشه نباشد وجود بی معنی می شود. این تعبیر شاید بی نهایت آرمانگرایانه یا انتلکتوالیته باشد اما چیزی ست که من به عنوان تعریف و هستی من پذیرفته ام.

شاید درک آن خود نیاز به تعمیق بسیار باشد و شاید من نتوانسته باشم آنچه که در ذهن دارم را در قالب کلمه بیان کرده باشم و شاید بی شمار برداشت متفاوت از جانب شما پیرامون همین تعریف صورت گرفته باشد اما آن چه که من به عنوان پاسخ برای پرسش درباره "من" به آن رسیدم همین است که من زاده ی نگاه، اندیشه، دیدگاه، جهان بینی، بینش یا همان ایدئولوژیِ من است. یعنی من ی مستقل از اندیشه ی من موجود نیست.

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۰
!
روزهای زیادی ست که "داستان" را به همراه دارم شاید همه جا،حتی در جاهایی که خیلی تنها بودم تنها داستان بودِ که مرا از تنهایی درآورده.داستان برای من فقط یک مجله نیست.یک همراه همیشگی ست.شاید می شد که بخش هایی از آن را به جهت هماهنگ نبودن با سلیقه و میلم کنار می گذاشتم و نمی خواندمش اما بخش های مورد نظر را با لذت می خواندم و کشف می کردم.مثل مزه کردن غذاهایی نو و البته در برخی موارد طعم آشنا، از خواندنشان لذت می بردم.از احترام به مخاطبی که از جانب صاحبان اندیشه ای که این مجله را در می آوردند لذت می بردم.احترامی که نه با عزیزان و دوستان و غیره خطاب کردن که با انتخاب بهترین ها برای مجله برایمان قائل بودند.
با این همه زیادی کمی های خاص خودش را داشت که اصلا من یک مورد آن هم یادم نمی اید.شاید اصلا کاستی وجود نداشته!
من از تحریه مجله همشهری داستان نه وجه نقدی دریافت کرده ام نه قول دریافت امتیازی ویژه فقط به زیبایی نوع کاری که انجام می دهند ایمان دارم و ترجیح می دهم از آن برای دیگرانی که شاید رهگذری باشند که از کنار وب نوشته های من عبور می کنند بنویسم.بنویسم که ارزش خواندن را دارند و بهتر است در بین گزینه هایشان برای خرید، همشهری داستان را هم قرار دهند.
این یه تبلیغ مستقیم است.آدم برای چیزهایی که دوست دارد تبلیغ هم کند اشباه نیست این طور هی به جامعه همشهری داستان خوان ها اضافه می شود و هی احتمال استمرار حیات آن بالا می رود.
عمر مجله سه چهار سالی ست و من از روز اول پا به پای آن بوده ام و قد کشیدنش را دیدم،شیطنت هایش،خنده و  گریه هایش و رفتن و آمدن دوستان و اعضایش را.به حق که عمر پرباری داشته و کوله بارش برای مخاطب کم سنگین نیست.آنقدر که من و شمای خواننده را راضی کند هست.
پ ن:این مطلب را به جهت تشکر از تلاشی که سردبیر پیشین این مجله برای آن کشیده نوشتم و امیدوارم مجله بعد از مرشدزاده هم به خوبی به کارش ادامه دهد.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۲ ، ۱۵:۵۲
!