نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها
ترافیک رسالت غرب و حرکت با طمانینه قطارهای درون شهری باعث شد با 45 دقیقه تاخیر به مراسم برسم.اولین باری بود که به فرهنگسرای هنر یا همان ارسباران می رفتم.معماری جالبی داشت.در حوزه ی تخصصی بنده نیست اما می شود مگر دست به قلم بود و اظهار سلیقه نکرد،به نظرم یک فرم پویایی داشت و البته انگار معمارش به عمد جاهای زیادی را برای سیگار کشیدن در هنگام ساخت در نظر گرفته بود.
بیرون فرهنگسرا هیچ اثری از وجود بنر و یا اطلاعیه ای که حاکی از برگزاری اختتامیه جشنواره مجازی کتابخوانی در درون این ساختمان باشد نبود،شاید هم به چشم من نیامده است.در ورودی ساختمان دو میز وجود داشت.روی یکی لوایح و جوایز قرار داشت و روی دیگری دو جام بلورین که حاوی سر برگ های قرعه کشی شرکت کنندگان و همکاران افتخاری بود وجود داشت.به سمت سالن هدایت شدم و البته که در راه سراغ بسته های هدیه را گرفتم که یکی اش نسیبم شد.اما وقتی یکی از حضار شوقم را برای گرفتن بسته دید گفت که چیز خاصی درونش نیست.توی ذوقم خورد،مگر می شود؟
پس کارت عضویت رایگان در هشتاد کتابخانه عمومی تهران کو؟تازه قرار بود این یکی از محتویاتش باشد.نه اینکه بگوییم ناراضی ایم،محتویاتش چند جلد کتابچه مترو و یک کتاب رمان انگار روی دست انتشارات به شهر باد کرده بود.شُکر، مفت باشد کوفت باشد.اما این زهر مار بود از کوفت هم بدتر.بزرگترین ضد حال مراسم و البته اولین آنها.بزرگترین دروغ دیروز هم از نظر من بود.
دومی وقتی اتفاق افتاد که دیدم سالن خیلی کوچک است و حضار کم.البته به نسبت آن سالن زیاد بودند.انتظار جمعیت بیشتری را داشتم.جای خالی هم نبود.بالاخره با هدایت یکی از مجریان زحمتکش مراسم به ردیف دوم رفتم و بر صندلی تکیه زدم.سراغ استاد دینانی را در ردیف اول گرفتم حضور نداشت.دو به شک بودم.شاید قرار است دیر تر بیاید، اما قرار بود اصلا نیاید و این سومین ضد حالش بود.البته به صورت تماس تلفنی چند دقیقه ای از کلام استاد ابراهیمی دینانی این فیلسوف بزرگ بهره مند گشتیم.
با تاخیر نزدیک به یک ساعتی ام چیز زیادی را از دست نداده بودم.یک خیر مقدم و سخنرانی های تشریفاتی از جانب مسئولین برگزاری جشنواره را پشت سر گذاشته بودم.اجرا را همان طور که قول داده بودند آقای ضابطیان بر عهده داشت.
از خانم عرفان نظرآهاری دعوت شد برای سخنرانی.این تنها یک نظر سلیقه ای ست خیلی دلچسب نبود.انگار که یک سری واژه های سر در گم پیرامون درخت دانش و کتاب و نور را در یک طشت بریزید و هی چنگ بزنید.این طور که از ظاهر حاضرین معلوم بود بقیه هم حسی شبیه به من داشتند.نمی دانم به خاطر این باب طبع نبودم این قدر طولانی به نظر رسید یا اینکه واقعا رشته ی کلام نظر آهاری این قدر سر دراز داشت.
و اما بعد، شیرین ترین قسمت آیین اختتامیه شروع شد.شعر خوانی طنازانه ی ناصر فیض-که به قول آقای ضابطیان قرار بود از روی فیص بوک شان برایمان شعر بخوانند-،صابر قدیمی و روح ا... احمدی.واقعا زیبا و دوست داشتنی بودند شعر هایی که طنز تلخی را در بطن خود به همراه داشتند.تشویق های پیاپی و خنده های روی چهره ی حاضرین گواه بر این بود که خوش می گذرد.
سپس آقای امیر علی نبویان به روی صحنه آمدند و چند کلمه ای حرف زدند و بعد هم از داخل جام بلورین مربوط به همکاران افتخاری پنج شماره در آوردند که متاسفانه هیچ کدامشان 1062 نبود و این چهارمین ضد حال مراسم بود. پس از آن نوبت به گروه موسیقی راز نو رسید،این گروه موسیقی با نواختن چند قطعه سنتی و البته شاد فضای سالن را شور انگیز نمودند.
آقای ضابطیان از استاد هوشگ مرادی کرمانی خواستند که به روی صحنه رفته و چند کلامی مخاطبان را مهمان کنند.لحن گرم ایشان و شوخی هایش برای مخاطبین خوش بود و شاید اگر ساعت ها با آن زیبایی طبع سخن می راندند باز هم گوش شنوا بود.اما سخن کوتاه کردند و برای اهدای جوایز به روی سن ماندند.
نوبت به اهدای جوایز برگزیدگان رسیده بود.پس از قرائت بیانیه ی هیئت داوران از نفرات دوم تا پنجم تقدیر به عمل آمد.البته از نظر هیئت داوران هیچ شرکت کننده ای حائز کسب جایگان نفر اول نشد.این هم این روزها مد شده است دیگر.ان شا ا... که این مورد مانند باقی موارد نبوده است.
در آخر جشن امضاء برگزار شد و نویسندگان حاضر در جمع برای علاقه مندان کتاب هایشان را امضاء نمودند.
و اما چند چیز در کل آیین اختتامیه خیلی به چشم می آمد و گاهی توی ذوق حضار می زد.یکی حضور پر رنگ خانم عرفان نظر آهاری بود.دیگری میز خانم نظر آهاری هنگام جشن امضاء که خیلی خیلی شلوغ بود و البته همه دختر بودند.شاید هم به این خاطر بود که شاید نزدیک به سه چهارم شرکت کنندگان بانوان بودند.وقتی من هم از سر کنجکاوی کتاب "جوانمرد نام دیگر تو" ایشان را برای امضاء به دستشان دادم با تعجب گفتند:بالاخره یک جوانمرد هم از میان آقایان.
که من نگذاشتم که این طعم تعجب زیادی زیر زبان ذهن شان باقی بماند و سریع گفتم:برای خواهرم امضا کنید!
آقای کرمانی هم سرش شلوغ بود.کتابشان را که به دستشان دادم از رابطه شان با پرفسور رجبعلی که از بزرگان کرمان هستند پرسیدم گفتند که می شناسند،اما چندین سال است که ندیدنش.وقتی دوباره سوال از کرمان پرسیدم با تحکم جواب دادند:که من پنجاه سال است در تهران ساکن ام.
سر منصور ضابطیان واقعا خلوت بود.منظورم کچلی اش نیست،تعداد کم مراجعه کننده برای امضاء به ایشان می توانست از چند جهت باشد:یکی گرانی کتاب ایشان،دوم شناخت کم حاضرین نسبت به این روزنامه نگار،نویسنده،مجری و برنامه ساز ارزشمند و البته تعداد کم کتاب هایشان که فکر می کنم تنها سه عنوان می باشند.وقتی کتابشان را برای امضاء به شان دادم چند لحظه ای هم کلامشان شدم.برای اینکه می خواستم چیزی از زیر زبانشان بیرون بکشم پرسیدم:دیگه روزنامه نگاری نمی کنید؟
با خنده و تعجب جواب داد:مگه هنوز روزنامه ای باقی مونده؟بعد خنده ای تحویل ام داد و گفت:اون کارها مال جوونی هام بود.
از این همایش چیزی نسیب ما همکار افتخاری نشد.منظورم از چیزی جایزه و یا هدیه ای مادی ست.البته خوب چند باری هم ضد حال خوردیم.دی شب شام میل نکردیم، آنقدر که غروبش ضد حال خورده بودیم سیر بودیم. 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۶/۲۱
!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی