نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نفیسه مرشد زاده» ثبت شده است


نفیسه مرشدزاده

در سال های جوانی، من و دوست هایم خیلی افتاده بودیم تو خط اخلاق و اعتقاد. نه این که ما خیلی خاص باشیم. اصولا مد بود. مثل الان که بعضی چیزهای دیگر مد است، آن موقع هم تب کلاس و جلسه اخلاقی و تقوایی داغ بود. تلویزیون پشت هم از همین برنامه ها و توصیه ها پخش می کرد. یک دنیا دستور نکنید و بکنید توی سرهای ما چرخ می خورد. می خواستیم خوب باشیم و خوب بودن آن روزها خیلی سخت شده بود. مدام داشتیم خودمان را مجبور می کردیم که مثل حضرت رفتار کنیم. نمی شد. نمی توانستیم. به خودمان فحش می دادیم. ناامید می شدیم. فکر می کردیم عیب های اساسی داریم و دیگر درست شدنی نیستیم.
چند سالی طول کشید تا فهمیدیم گره کار توی همین مجبور کردن است. ماجرا زورکی نیست. فهمیدیم آدم ظریف است و یک شبه نمی شود به اش شکل داد. مثل کار سفالگری می ماند که اگر فشار دستت را زیاد کنی، به جای شاهکار هنری از زیر دستت هیولای گلی می آید بیرون. ولی دیگر خیلی دیر شده بود. خیلی از همسفرهایمان خیال کرده بودند دین یعنی همین زور و فشار و گفته بودند ما نخواستیم و خداحافظ. 
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۰۲:۲۳
!
روزهای زیادی ست که "داستان" را به همراه دارم شاید همه جا،حتی در جاهایی که خیلی تنها بودم تنها داستان بودِ که مرا از تنهایی درآورده.داستان برای من فقط یک مجله نیست.یک همراه همیشگی ست.شاید می شد که بخش هایی از آن را به جهت هماهنگ نبودن با سلیقه و میلم کنار می گذاشتم و نمی خواندمش اما بخش های مورد نظر را با لذت می خواندم و کشف می کردم.مثل مزه کردن غذاهایی نو و البته در برخی موارد طعم آشنا، از خواندنشان لذت می بردم.از احترام به مخاطبی که از جانب صاحبان اندیشه ای که این مجله را در می آوردند لذت می بردم.احترامی که نه با عزیزان و دوستان و غیره خطاب کردن که با انتخاب بهترین ها برای مجله برایمان قائل بودند.
با این همه زیادی کمی های خاص خودش را داشت که اصلا من یک مورد آن هم یادم نمی اید.شاید اصلا کاستی وجود نداشته!
من از تحریه مجله همشهری داستان نه وجه نقدی دریافت کرده ام نه قول دریافت امتیازی ویژه فقط به زیبایی نوع کاری که انجام می دهند ایمان دارم و ترجیح می دهم از آن برای دیگرانی که شاید رهگذری باشند که از کنار وب نوشته های من عبور می کنند بنویسم.بنویسم که ارزش خواندن را دارند و بهتر است در بین گزینه هایشان برای خرید، همشهری داستان را هم قرار دهند.
این یه تبلیغ مستقیم است.آدم برای چیزهایی که دوست دارد تبلیغ هم کند اشباه نیست این طور هی به جامعه همشهری داستان خوان ها اضافه می شود و هی احتمال استمرار حیات آن بالا می رود.
عمر مجله سه چهار سالی ست و من از روز اول پا به پای آن بوده ام و قد کشیدنش را دیدم،شیطنت هایش،خنده و  گریه هایش و رفتن و آمدن دوستان و اعضایش را.به حق که عمر پرباری داشته و کوله بارش برای مخاطب کم سنگین نیست.آنقدر که من و شمای خواننده را راضی کند هست.
پ ن:این مطلب را به جهت تشکر از تلاشی که سردبیر پیشین این مجله برای آن کشیده نوشتم و امیدوارم مجله بعد از مرشدزاده هم به خوبی به کارش ادامه دهد.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۲ ، ۱۵:۵۲
!