نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

زادروزم زیبا

حالا که می نویسم سنگینی سال جدید را بر گرده حس می کنم.یک رقم دیگر به شمارگان سن م افزوده شد و من یک سیصد و شصت و پنج روز دیگر را با همه ی خوشی و غم هایش پشت سر گذاشتم.

هر کس را در سال دو عید است یکی عید تقویمی که همان عیدِ سالِ نو ست و دیگری عید فردی که همان سالروز تولد است. عید فردی ام مبارک. طواف دیگری گرد خورشید آغاز شد و من باید بکار خویش مشتاق تر باشم.


۱  موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۱
!

ورد زبانِ آدمِ گرسنه دم زدن از سیری ست. دعای زیر لب ش طلب قوتِ لایموتِ جان است و تمام حواس پنج گانه ش معطوف به فعلِ خوردن. خب چه انتظار می رود از جامعه ی گرسنه ی حریصِ ندانم کارِ خسته؟

مسخرگی مدیریتی

تا وقتی که موضوعِ طلب طلبِ اولیه ترین چیز های زندگی ست خب معلوم است که رشد فقط وجه ی جسمانی و فیزیولوژیکی ناقصی دارد که تنها به معطوف به یک سری اعداد و ارقام مسخره ی بدوی ست. آدمی افسره شاید سایز دور کمرش از چهل و چند هم بیشتر باشد اما خب این دلیلِ بر فربه بودن و سلامتی اش نیست، البته زاغی هم که با زباله سیر می شود جثه اش چند برابر گنجشک است. این ها نه مربوط به فرد که مربوط به اجتماع است و درد نه درد گرسنگیِ شکم که دردِ نیاز های اولیه ی مرتفع نشده ی جامعه ای ست که مریض شده، جامعه ای که حجاب به موجب سپرِ بروز شهوات تیتر اولِ اغلبِ گعده های به اصطلاح روشن فکرانه اش است و دردِ تامین مخارج اولیه ی خانواده دردِ شماره ی یکِ دولت و ملتِ آن. کاش داشتیم در مورد سومالی و مالاوی و گامبیا حرف می زدیم نه در مورد کشوری غنی که پول نفت ش از پارو بالا میرود و سرمایه ی انسانی و ملی کم ندارد.

کاش درِ چاه های نفت را گل ی گرفتیم و دربِ جیبِ آقا زاده ها را سنجاق می زدیم، توانِ دفاعی را به باد می دادیم و خیال مان از مخارج نظامی راحت می شد، آدم ها را به کارگری در کشورهای جهان سوم تر می فرستادیم و غمِ بیکاری را نمی خوردیم و آن وقت در ایرانی که بیشتر و بیشتر به گل نشسته حداقل به دنبال چاره ای درست و درمان می گشتیم.

آره درست من داغ کردم و چرت می گویم اما خواهشم این است که آنکه باید چرت نبافد و مسخره مدیریت نکند. درد به استخوان رسید و هیچ کس فکر نیست، باید حتما در کشتار دسته جمعی راه بیندازد تا فکری کنیم؟

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۵ ، ۱۱:۳۸
!

از در نبودن ت چه گویم که هر چه گفتنی ست به آنچه چشیدنی و لمس کردنی ست نزدیک نیست. من هر طور با کلمات دردِ جای خالی تو را نقش بزنم باز به آن حجم تلخ نبودن ت نزدیک نیست. این جنسِ تحمل ناشدنی نبودن ت نه به سطح دل بستگی و دل سپردگی من بلکه به جنسِ خواستنی بودن هایِ تو مربوط است. راست است که بی یار عسل تلخ است و این تلخی نه به کامِ دهان که به کام دل چشیدنی ست و درست این دردِ نبودن نه به پیکر جسم که بر پیکر جان و ذهن اثر می کند.

خلاصه که باید درد را در کلمه ریخت و بیان کرد که این تبدیل خود از سطح تیزی و عمق درد می کاهد مثلن خودِ همین واژه ی درد یا دل یا یار، از کلمه تا احساس از حس تا جان دنیا دنیا فرق دارند. از جای ِ خالی تو باید مثنوی سرود، باید دیوانِ دیوانگی سرود و هزار و یک شب نگاشت که شاید گفت گفتنی را و نه حس کردنی را.

ادامه دارد ...


۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۲۵
!

مادر بزرگ تنها بود
آنقدر تنها که با گل های شمعدانی و حسن یوسف که گوشه گوشه ی حیاط و خانه اش را تسخیر کرده بودند هم کلام بود و البته هر صبح هم با تنها میهمانان ثابت خانه اش که هر روز برای صرف صبحانه شان پر می زدند و خود را به حیاط خانه می رسانند گپ می زد. مادربزرگ پرنده و گل های حیاط ش را دوست داشت چرا که چهارده سال بود که بعد از رفتن شوهر و آقای خانه اش تمام تنهایی اش را با آن ها پر کرده بود، با چنان وسواسی برای پرنده ها دان می خرید و هر روز در موعد مقرر در گوشه ی حیاط می ریخت که انگار بهترین هایِ دنیا همین کبوتر های زبان بسته اند. البته هیچ کس نمی داند که آن ها یا گل ها جواب قربان صدقه رفتن های مادربزرگ را می دادند یا نه.

مادر بزرگ صاحب چهار فزرند بود در چهار گوشه ی ایران و منتظر بود که چند روزی یکبار یک کدامشان وقتی که دلش از زندگی و خانواده اش پر شده زنگ بزنند و در دلی کنند و تمام. البته مادربزرگ هم اهل ناز کردن و درد دل کردن بود اما فقط با دختر دردانه ی آخری ش که انگار طور دیگری دوستش داشت.رهر بار که دختر دردانه و یا بچه هایش برای مادربزرگ زنگ می زنند آماده بودند که اول از نازکشیدن شروع کنند و بعد کمی دل داری بدهند و در آخر بگویند که صبر کن که در اولین تعطیلات به دیدن ت می آییم.

البته کم لطفی نکنیم در تعطیلات تابستان و عید خانه ی مادربزرگ جا برای سوزن انداختن نداشت. همه می آمدن و می مانند و کلی خوش می گذشت به مادربزرگ ولی این شلوغی خانه حجم تنهایی بعد از تعطیلات را بیشتر به رخ می کشید و تحمل ناکردنی ترش می کرد.

مدتی از سال را هم با اصرار دختر دردانه در خانه ی آن ها بسر می برد و این روزها هم خالی از لطف نبودند. بچه ها خیلی هم اصرار داشتند که مادربزرگ تنها نماند و هی بیشتر به خانه هایشان برود و یا اصلن نقل مکان بکند به یکی از این چهار گوشه ی ایران تا نزدیک یکی از بچه ها باشد ولی می دانی مقصر بچه ها نبودند و مادربزرگ نه دلش می آمد که خانه ی یادگاری پدربزرگ را بفروشد و برود و نه دلش می آمد که بیش از چند مدتی مهمان خانه ی بچه ها باشد. به تعبیر او بالاخره هیچ جای دنیا خانه ی خود آدم نمی شد و البته که نه خانه ی تنها و بدون هم زبان.

مادربزرگ روزهای زیادی را تنها بسر کرد و دم نزد البته گاه کاهی درد دلی با دختر دردانه می کرد اما خب چه می شد کرد وقتی انگار قرار بود قصه همین طور پیش برود تا تنهایی جان مادربزرگ را بگیرد. درست شنیدید تنهایی و ترس جان مادربزرگ را گرفتند.

اینجا از همه جای این قصه ی هفتاد و هشت ساله ی زندگی مادربزرگ تلخ تر بود.جایی که مادر بزرگ آنقدر تنها بود که وقتی داشت فریاد می زد و کمک می خواست تا زیر بار این تنهایی جان ندهد هیچ کس نبود که به دادش برسد، حتی پسر دوست داشتنی ش که یکی دو سالی بود بعد از بازنشستگی به شهر مادری خود برگشته بود و کمی از حجم تنهایی او را پر کرده بود. گل های شمعدانی کنج خانه تنها شاهدان جنایت سحرگاه بیست و یکم قدر بودند. اما هیچ دادگاهی شهادت گل ها قبول نمی کند و هیچ قاضی ای حرف آن ها را نمی فهمد. مادر بزرگ آنقدر تنها بود که صدای فریادش در تنهایی ش خفه شد.

این اصلن یه مرثیه نیست درست است که شکل مرثیه به خودش گرفت اما این فقط شرح واقعیتی ست که ما نمی دیدیم ش و حتی گاهی انکارش هم می کردیم. تنهایی محترم مادربزرگِ عزیز مان به چشم نمی آمد تا جایی که این تنهایی پای ما را به پزشک قانونی و دایره ی جنایی باز کرد. تا آنجا که تنهایی محترم شد موضوع پرونده ی جنایی دلخراشی که دادِ دردمندانه ی دادستان شهر را هم در آورد.

همه بدنبال قاتل سنگ دل آن واقعه می گردند ولی من از شمعدانی های کنج خانه همه چیز را شنیدم، تما و کمال اما خب شهادت گل های شمعدانی مورد قبول هیچ دادگاه و بازپرسی نیست. قاتلِ سنگدل مادربزرگ تنهایی بود. یک شب بالاخره این تنهایی اینقدر بزرگ و بزرگ تر شد تا جان گرفت و تمام قد روبروی مادربزرگ ایستاد. نمی دانم چرا ولی این جزو خصوصیت تنهایی ست که بعد از این همه سال هم نشینی ذره ای به مادربزرگ رحم نکرد. گل های شمعدانی خوب دیده بودند که ترس دست و پای مادربزرگ را بست و تنهایی او را خفه کرد. البته طلا و جواهر مادربزرگ را نمی دانم چه کسی دزدید ولی خب دزدِ طلا و جواهر هیچ تقصیری در این پرونده ی قتل نداشت. کسی که جان مادربزرگ را گرفت تنهایی و ترس بودند نه هیچ کس دیگر.

امروز تنهایی محترم بغض هر لحظه ای ست که سراسر وجود ما را می گیرد. با تک تک سلول های وجودی مان لمس ش می کنیم و هر کاری می کنیم نمی توانیم نادیده اش بگیریم و یا انکارش بکنیم. تنهایی "محترم" تمام قد ایستاده جلوی چشم مان و خیلی غیر محترمانه و خشن به تک تک مان کج دهنی می کند و ما نمی توانیم ثابت کنیم که او قاتل این پرونده ی جنایی بوده چرا که هیچ جای دنیا تنهایی را قصاص نمی کنند و گردنش را به دار نمی آویزند.

۱  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۵۶
!

تک تک ما منجیانِ بالقوه ی جهانِ حاضریم.

دنیایِ انسانی پیرامون ما در حال حاضر فراتر از این کره ی خاکی نیست و فعلن تنها موجوادت هوشمند شناسایی شده ی این کیهانِ عظیم ما هستیم.تمام تمدن و توحش بشری به همین سیاره ختم شده است و سرچشمه ی همه خوبی ها و اغلب بدی های جهان همین جمعیت هفت میلیاردی ست که مدام در حال کم و زیاد شدن است می باشد. انسانِ متمدن امروز با وجود تکنولوژی های پیشرفته و علوم بشدن پیچیده و پرمحتوا در کارِ بسیاری از بحران های بشری وامانده و جنگ و خونریزی میان انسان ها به مانند همان چند هزار سال پیش هنوز در جریان است و البته که فقط اسلحه و ابزار آن تغییر کرده مگر نه که جنگ همان جنگ است و انسانِ متوحشِ بدون منطق همان انسان. فقر هنوز مساله ای جهانی ست و گرسنگی موضوعِ جهان است. تازه به فراخور این پیشرفت های صنعنی و حس طمع انسانی محیط زیست ار همه ی جوانب در خطر افتاده است و به زودی بحران های محیط زیستی هم گریبان بشر را می گیرد.

با این وجود به نظر می رسد که روزِ خوش آدمی هنوز فرا نرسیده و باید کاری کرد. البته که تا دیر نشده باید کاری کرد و این نه کارِ تنها دولتمردان که کارِ همه ی مردم جهان است ودرست که پالیسی و خط مشی مدیریت های کلان به دست سیاستمداران طراز اول کشورها ست اما خطر همه ی اعضای جوامع را تهدید می کند و تک تک افراد باید برای تغییری بزرگ گام بردارند.

تغییری که به اصلاح الگوی رفتاری جوامع مختلف اعم از تغییر طرز نگاه ها و عقاید (که این روزها جزو پررنگ ترین دلایل کشتار انسان ها محسوب می شود)، تغییر الگوی مصرفی،تغییر نوع  رفتار با طبیعت، تغییر سبک زندگی های پرمصرف، ترغیب به همدلی جهت رفع مشکلات بزرگ انسانی (همچون فقر در همه ی جوانب) و ... بیانجامد. این تغییر نه به دست تنها یک مرد سیاسی یا رهبر ملی و جهانی که به دست تک تک مردم جهان و بواسطه ی آگاهی بخشی و اطلاع رسانی دقیق می تواند صورت بگیرد. در این بین رسانه می تواند رهبر و رهنمای مردم جهان باشد تا هر یک نقش نجات بخش خویش را ایفا کنند و یا اینکه عملکرد و نقشی منفعل و حتی مخرب داشته باشد و متعاقبا مردم به عنوان مصرف کننده گام محتوای رسانه ای نیز همین نقش را داشته باشند.

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۳
!

وقتی از نوشتن حرف می زنیم درباره ی چه چیزی حرف زده ایم؟

نوشتن شاید از بهترین و لذت بخش ترین فعل های بشری ست.اینکه بنشینی و محتویات ذهن ت را بواسطه ی کلمات روی کاغذ منعکس بکنی حس ارضا شدن خاصی به همراه دارد. اینکه ذهن ت را درگیر بکنی و آن را بواسطه ی خودکا و کاغذ و یا صفحه کیبورد ملزم به تولید اندیشه و حتوا پیرامون موضوعی کنی حس کشف کردن به همراه دارد. اینکه درباره ی چیزی که هست بنویسی و سعی کنی تحلیل جدید ارائه بدهی حس حل کردن مسئله به همراه دارد  البته چندین و چند حس ناب و زیبای دیگر که همگی از نوشتن سرچشمه می گیرند و تو باید اهل نوشتن باشی تا درک کنی که از چه حسی حرف می زنم.

نوشتن عالم منحصر بفرد خود را دارد، کشف بواسطه ی کلمه، تحلیل بواسطه ی محتوا، ارضای ذهنی بواسطه ی شطحیات مکتوب و ... این ها وجوهِ منحصر به عالم نوشتن هستند و این نوشتن که از آن حرف می زنم چیزی فرای ادبیات و شاعرانگی و صرفا نویسندگی رمان و مقاله است.حوصله ای دارد به گستردگی خیل و اندیشه و دانش و به عمق همه ی علوم و حواس و عواطف.

نوشتن سفره ی بسیطی ست که هر کس پای گوشه ای از آن می نشیند و به فراخور جایگاه و شرایط ش از آن بهره می برد. دانشمند، محصل، تحلیلگر، نویسنده، ادیب، مهندس، مدیر، جهانگرد و یا در هر قامت دیگری که باشی می توانی از کلمه به عنوان ابزار انتقال و ارتباط و کشف و ثبت و هر کار شدنی و نشدنی دیگری بهره بگیرری و این کاملن به تو بستگی دارد که چقدر و چطور ذهن ت با واژه عجین است.

۲  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۵
!
وودی آلن، پل استر و مارتین اسکورسیزی هنوز هم با ماشین تحریر می‌نویسند. ماشین تحریر به نظر من خیلی جذاب تر از صفحه کلید های امروزی متصل به رایانه است و حس نویسندگی بیشتر و بهتری القا می کند. اینکه خروجی نگارش ت بر پیکر کاغذ به طور پیوسته و در لحظه خارج می شود حس بهتری نسبت به نقش بستن کلمات بر صفحه ی نمایش و بعد چاپ آن القا می کند. این طور که معلوم است امروز سالروز اختراع ماشین تحریر (Type Writer) است و چیزی در نزدیک به 150 سال از ابداع آن می گذرد. امروز پیشرفت علوم و فناوری منجر به تولید روش های تولید محتوای بسیار پیشرفته تری شده است از همین صفحه کلید و رایانه های متداول گرفته تا تایپ صوتی و ورود هوش مصنوعی به عرصه ی نگارش و البته روش انتقال مستقیم محتوا از مغز به رایانه اما هنوز ماشین تحریر به عنوان نوع اول فناوری نگارش که مفهوم نگارش را که با کاغذ و قلم عجین بود تغییر داد و دریچه ی تازه ای رو به فناوری گشود پا برجاست و بعضی از دوستداران این فناوری تقریبا کهنه از آن استفاده می کنند. خودِ من هم شاید به زودی اقدام به تهیه ی یکی از مدل های نوستالژیک و مناسب آن کنم و همچون گارسیا مارکز که از ماشین تحریرش به عنوان اسلحه اش یاد می کرد بهره ببرم.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۴۴
!

خسته ام. یه جوره ناجوری خسته ام. خودمو انگار یه جایی بین این شبکه های اجتماعی و صفحه های مجازی گم کردم. دلم یه واقعیتِ دلچسب می خواد، یه حس نابِ غیرِ گذرا. یه نوع لمس واقعیتِ شیرین که البته پایدار هم با‌شه. عجیب حس و حالِ خوبی ندارم نسبت به اطراف و اطرافیانم. دور و برم رو پر از غریبه هایی می بینم که حق نزدیک شدن به هیچ کدوم شون رو ندارم. حق اینکه با یکی شون اینقدر صمیمی باشم که رانت در آغوش بگیرمش باهاش درد دل کنم و اصلن تو تن ش فراموش کنم هر چی شکوه و گلایه است. دلم یه بزخورد نزدیک می خواد یه برخوردِ غیرمجازیِ لمس شدنی. 

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۵:۰۲
!