نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

۱۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

به روزهای رفته فکر کنید،به روزهای پیش رو هم.
اما بیش از همه این ها به امروز فکر کنید.امروزی که اگر دیر بجنبید دیروز می شود،همان طور که دیروز فردا بود و حالا خیلی سریع تبدیل به امروز شده ست.زمان جاری ترین موجود دنیاست کاری به تو ندارد که چه گونه ای؟ او راه خودش را می رود.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۲ ، ۱۹:۰۸
!






۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۰۳
!

هفته ی آخر سال نود و دو ست، سعی کردم سر و سامانی به افکار و کردار سال قبل بدهم.خاطرات و دریافت ها و پرداخت های فکری را بایگانی کنم و بخشی را دور بریزم.به فکرم رسید به پیشنهاد امیر مهرانی عزیر تعدادی از فایل های مربوط به دریافت ها را به جای ارشیو کردن درون کوله پشتی ام قرار دهم تا سال بعد و سال های بعدتر همیشه همراهم باشند. سال نود و دو برای من سال دگرگون کننده ای بود.شروعش با پایان خدمت سربازی مصادف شد، نیمه ی ابتدایی اش با گذراندن دوره های ژورنالیسم همراه بود و در ابتدای نیمه اولش هم شاغل به شغل خبرنگاری شدم و هم مشغول به تحصیل در رشته ی دانشگاهی ام و البته که تربیع آخرش مصادف با تحول بزرگ زندگی اینده ام که بسیار هم تلخ بود و جان فرسا.
اما این سال به من آموخت که راه را هر چقدر هم برنامه ریزی شده و مدون در نظر داشته باشی باز هم صد در صد آنگونه که تو خواهی طی نخواهد شد.گاه مسیرهای فرعی در زندگی مان اغاز می شوند که اگر برای شان در برنامه های مان جایی در نظر نگرفته باشیم حتما عقب خواهیم ماند.مصداق این راه فرعی همین دوره ی نردیک به یکسالی بود که من خبرنگاری یاد گرفت و تجربه کردم.لزوم طی این دوره در زندگی ام اگر چه حتما ضروری نبود اما همچون بایدی بود که باید اتفاق می افتاد و لازم بود.من برای رخ دادنش در امسال برنامه ای نداشتم، اما پیش آمد و به همین خاطر برای سال آینده حتما جایی خالی خواهم گذاشت که اگر چنین راه فرعی اغاز کردم از راه اصلی عقب نمانم.
تصمیم برای تحصیل و اینده شغلی تصمیماتی هستند که در طول زمان شکل می گیرند.من امسال شکل گرفتن این تصمیم و پخته شدنش را شاهد بودم.خیلی ها به خودشان فرصت نمی دهند که خوب انتخاب کنند من اما یاد گرفتم چگونه خوب انتخاب کنم و انتخابم را بیازمایم.(البته این فقط در حد یک ادعاست)
بعد اینکه در روابط احساسی و انسانی سخت شدم،البته بهتر است بگویم بزرگ شدم.مثل آهنی که زیر ضربه های پتک چقرمه می شود.
فهمیدم که برای رابطه ها پایان هست اما برای احساسات پایانی نیست.
فهمیدم که کار در سازمان های دولتی چقدر می تواند تلخ باشد.
راهم را چند بار آزمودم و هی بیشتر به مسیری که می روم مطمئن شدم اما سر آخر فهمیدم خیلی هم ما تعیین کننده ی نهایی نیستیم.
دیدم کوله پشتی کم کم دارد سنگین و سنگین تر می شود.دست نگه داشتم اما حیفی ام امد که یک چیزهایی هم برای سال اینده نگذارم.چیزهایی که می خواهم سال بعد به کار گیرم،برنامه هایم تا همیشه همراهم باشند که از آنها غافل نشوم.
چند تایی را در جاهای دم دست و راحت جا دادم،بیشترشان مربوط به زیرساخت سازی برای اینده اند.یکی از چیزهایی که زیرساختی ست و گفتنی تر هم هست تقویت زبان های خارجه است.زبان انگلیسی را همین ماه اول در حین تعطیلات و بعد از ان مرور می کنم و البته که در حین تحصیل با کتابهای زبان اصلی رشته ام خود به خود تقویت می شود اما زبان آلمان ی ام که بیشتر تمرکزم روی ان است.باید که در حد متوسط رو به بالا تقویت شود و عید سال بعد در کوله پشتی ام چند نسخه کتاب آلمانی همراه داشته باشم برای سال بعدش.این برنامه شاید خیلی دست یافتنی و به نظر برسد اما زیرساختِ رویایی ست که در تلاش برای تحقق آن ام.
پی نوشت
1:این مطلب پیر این دو سوال نوشته شد:
سوال اول
فرض کنید که یک کوله پشتی دارید که قرار است با خودتان به سال ۹۳ ببرید. داخل این کوله پشتی چه تجربه‌ یا تجربیاتی از سال ۹۲ می‌گذارید؟ این تجربیات می‌توانند بزرگترین و بهترین درس‌هایی باشند که در سال ۹۲ در خلل کارها بدست آورده‌اید.
سوال دوم
همواره ما رویایی داریم که این رویا انگیزه حرکت و ادامه دادن ماست. تصویر رویایی که برای سال ۹۳ در کوله پشتی خود می‌گذارید چگونه است؟احتمالا وقتی به این سوال فکر می‌کنید، هزاران دلیل خواهید داشت که نمی‌خواهید درباره رویاهایتان صحبت کنید که کاملا طبیعی است. بنابراین کافیست که فقط درباره یک رویا یا بخشی از آن رویا بنویسید.
2:کوله بارم بر دوش،سفرى مى باید، سفرى تا ته تنهایى محض، هر کجا لرزیدى ،ازسفرترسیدى ،فقط آهسته بگو:"من خدا را دارم".

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۲ ، ۰۱:۴۶
!
چند روزی که هوا خیلی می باره، دلم ما رو هم بارونی کرده، همش این ترانه رو زیر لب زمزمه می کنم.به حالم خیلی نزدیکِ.

تو هر شهر دنیا که بارون بیاد 
 خیابونی گم میشه تو بغض و درد
  تو بارون مگه میشه عاشق نشد
   تو بارون مگه میشه گریه نکرد
    مگه میشه بارون بباره ولی
     دل هیچکی واسه کسی تنگ نشه
      چه زخم عمیقی توی کوچه هاست
       که بارون یه شهرو به خون می کشه
        تو هرجای دنیا یه عاشق داره
         با گریه تو بارون قدم میزنه
          خیابونا این قصه رو میدونن
            رسیدن سر آغاز دل کندنه
             هنوز تنهایی سهم هر عاشقه
               چه بارون تلخی داره زندگی
                با یه باغی که عاشق غنچه هاست
                  چجوری میخوای از زمستون بگی
                   یه وقتا یه دردایی تو دنیا هست
                     که آدم رو از ریشه میسوزونه
                      هر عشقی تموم میشه و میگذره
                        ولی خاطرش تا ابد میمونه
                          گاهی وقتا یه جوری بارون میاد
                            که روح از تن دنیا بیرون میره
                             یکی چتر شادی شو وا میکنه
                               یکی پشت یه پنجره میمیره
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۲ ، ۰۰:۲۹
!
مخدری که من از ان می گویم چیز ترسناکی ست.مخدری ست اعتیاد اور و وابسته ساز.اما به هرحال مخدر ست و لذت بخش.یعنی که تو را می رهاند از هر چه درد از هر چه غم و به تو وهم می دهد.وهمی که تو را در خود غرق می کند.
توهم دوست داشتن و دوست داشته شدن.وهمی ارامش بخش که هیج جا نتوانی یافتش.
آن وقت دلت فقط "او" را می خواهد.اویی که خودش هم چون تو معتاد عشق است.نه تو را خواهی و نه او تورا فقط و فقطاین عشق است که شما را به هم ربط می دهد.ربطی بدون ارتباط.
حالا وقت ان می رسد که یکی از شما خسته شود ازاین افیون.
یکی عشق را ترک می کند و تو تنها می مانی و عشق چیزی نیست که یک نفره نعشه ات کند.یک سر خماری می نشیند جای "او".
و تو تنها می مانی با درد.دردی که تا استخوانِ روحت رسوخ می کند و فکر می کنی هم بساط ات و نه همنفست چقدر بی معرفت بود که رفت بی اینکه به درد و خماری تو فکر کند.
حالا بکش، اینقدر بکش که یا تو خستگی شوی یا "او".تا این طناب کهنه ی رابطه قطع شود و تو بمانی خماری ات در چاه پر درد تنهایی.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۲ ، ۰۰:۲۱
!
من از پشت کوه می آیم،بکر و دست نخورده ام،ساده و بی آلایش.
زود باور می کنم و راحت اعتماد.
زرنگ نیستم به تعبیر شما اما ساعی ام.
دروغ بلد نیستم و صادقم و کارهایم را هم با صداقت به انجام می رسانم نه با دروغ و کلک.
من یک جورهایی دهاتی ام اما خیال م راحت است که شب هایم آرام تر و خوابم بی دغدغه تر از شهری هاست.
۱  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۱۰
!
گاها چقدر بی دلیل گناه می کنیم؟
به کم می فروشیم پاکی را و ارزان مبادله می کنیم شرف را.دنیای دل های سیاه است دنیای سنگ دلیلی و توفیق.داشتم به روزهای سالی که گذشت فکر می کردم،روزهای قشنگی نبودند.شاید وقت هایی لبریز از خوشی بودم اما وقت های بیشتری سر ریز از سرکشی بوده ام.حسابم با خدا خیلی سنگین شده، با خودم هم.طاقت این بار گران را ندارم.درویش می گفت توبه تن و جان را سبک می کند اما توبه یعنی عدم تکرار.من نه آن قدر نا جور بدم که توان تکرار نکردن نداشته باشم و نه آنقدر مصمم که توان توبه داشته باشم.توبه نباید بی دلیل باشد مثل گنـــــــاه.
۱  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۰۵
!
هیچ وقت مزه ی تنها بودن را نمی چشید مگر اینکه روزی تنها نبوده باشید.تنهایی مفهومی ست که تنها در خلا هم نشین معنا می یابد.
این هم نشین واژه مناسبی نیست برای آنچه در نظر من است اما در کل جریان از این قرار است که منظورم من از بودن انکه تنهایی را پر می کند و نبودنش تنهایی را معنا، آن کسی ست که واقعا برایت فرق دارد بودنش با نبودنش.
۲  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۲ ، ۱۵:۲۷
!
هنوز داره بدنم می لرزه.فیلم انگار فیلم مستند بود،همه چیز مطابق با واقعیت.
دستم روی کی برد می لرزه.فرید کاراکتر خاصِ داستان بود و کسی که شاید باید میانه های فیل فراموشش می کردم تا پایان فیلم سر برسه و بشه فرشته ی نجات و شاید فرشته ی مرگ نازنین.بهرگ کسی که فکر می کردم نقطه ی سیاه داستانِ اما در واقهع نبود و فقط زالوی پول دوست و پوشالی ای بود.داستان در نهایت زیبایی طراحی شده بود و چیزی که در تمام لحظات فیلم بدنم رو به لرزه در می آورد.صداقت و معصومیت بود.معصومیت
دختری در بند معصومیت خویش.واقعا تردید نازنین حین امضا کردن ها که ناشی از زیرکی ش بود و البته تصمیم برای امضا کردن سفته ها که از معصومیتش بود و البته نشون هم داده نشد.تازه به خط های میانی نوشته ام و کمی از لرزش بدنم و روحم کاسته شد.دلم برای پاکی نازنین و صداقتی که در جامعه مرده می سوزه.دلم می خواد فریاد بزنم، فریــــاد.
دلم برای نازنین هایی می سوزه که فریدی وجود نداشته که نجاتشون بده و البته برای خودم، خودی که باید توی این جامعه رشد بدم و زندگی کنم.
واقعی بودن اسم بهرنگ و فرید و نازنین و واقعی تر بودن این کاراکتر ها تو اجتماع.نمی خوام از اعتمادی که نازنین به سحر کرد حرفی بزنم.از پلیدی زارعی و سحر هم.از اون لحظه هایی می خوام بگم که هی شاهراه زندگینازنین رو تغییر می دادن.از کمبود خوابگاه،از کنار اومدنش با وجود بهرنگ در لحظه اول توی خونه ی سحر،از دعوای سحر و نازنین،از صرف نظر کردن نازنین از ترک اون خونه،از گریه سحرهای سحر،از امضا ها و تعهد ها از گفتن ها و بی تعهدی ها و از واقعیت جاری در بطن داستان می خوام بگم.
فرید زارعی متشکرم، هیچ معلوم نیست اگر تو نبودی من آخر قصه چقدر داغون می شدم
پرویز شهبازی متشکرم از دقتی که به خرج دادی،خیلی وقت بود که درگیر داستانی این چنین نشده بودم
ستار اورکی متشکرم،بارها و بارها موسیقی تیتراژ رو...
راستی مراقب هدایت ها و حمید ها باشید
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۲۴
!
۳ مارس ۱۹۹۷ یک فروند فالکن ۲۰ ارتش ایران در نزدیکی اردبیل سقوط کرد و ۴ سرنشین آن کشته شدند.
۲۱ نوامبر ۱۹۷۶ یک فروند فالکن-۲۰ خط هوایی ایرتاکسی در هوای بد در سه کیلومتر پیش از شروع باند فرودگاه کرمانشاه فرود آمد و ۲ تن از ۳ سرنشین آن کشته شدند. دوازده نفر نیز زخمی شدند.
بامداد روز دوشنبه، ۹ ژانویه ۲۰۰۶، یک هواپیمای فالکن متعلق به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در شمال غرب ایران سقوط کرد و تعدادی از مقامات ارشد سپاه، از جمله احمد کاظمی، فرمانده نیروی زمینی سپاه، کشته شدند.
و این بار شامگاه روز دوشنبه، ۳مارس ۲۰۱۴ یک فروند فالکن ۲۰ سازمان هواپیمایی کشوری در آب‌های خلیج فارس در محدوده جزیره کیش سقوط کرد و تمام سرنشینان آن کشته‌شدند.

دوشنبه ها و سوم مارس های شوم برای فالکون خاطرِ همه گان را آزرده است.وقتی خبر سقوط هواپیمای سازمان هواپیمایی آن هم نزدیکی کیش را شنیدم اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد، خداحافظی دو روز قبل استادمان و رفتنش به ماموریت از طرف سازمان هواپیمایی به کیش بود.استادی که به دلیل دانش فنی اش در زمینه ایمنی هوانوردی بارها جانش را به خطر انداخته تا خطر کمتری متوجه مسافران خطوط هوایی شود و این بار هم برای انجام ماموریتی دیگر رهسپار کیش شده است.وقتی که مجبور شد کلاس را کمی زودتر از موعد مقرر تعطیل کند تا به پروازش برسد، کلی عذر خواهی کرد و قول جبران داد.از لحظه ای که خبر حادثه را شنیدیم با همه هم کلاسی ها به هرجا که می شناختیم زنگ زده ایم به امید که صدای استاد را بشنویم و مطمئن شویم که او در فالکون مرگبار نبوده،هنوز هیچ اطلاع دقیقی نداریم و فقط می توانیم دعا کنیم و دعا.
اما به هر حال حتی اگر استاد ما در این پرواز نبوده باشد -که ان شا ا.. نبوده است- چهار تن از متخصصین کشور در پرواز بوده اند و جانشان را در حین خدمت از دست داده اند.به احترام همه ی مردان سرزمینم قد خم می کنیم و کلاه از سر بر می داریم.باشد که باقی راه اینان به مقصد ایرانی آباد ختم گردد.

پی نوشت [بیست ساعت بعد]:استادِ ما زنده است اما برام جالب بود که گفت:کاش من جای اون ها بودم و از دست دادن اون ها رو نمی دیدم.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۵۹
!