نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

۵ مطلب در شهریور ۱۳۸۹ ثبت شده است

روز از صبح مثل کش لقمه بود و یا زه کمان:گرم و کش دار.روز تابستان و روزه یعنی کسالت برای انجام کوچکترین کار اجباری ای.از صبح یک فیلم دیدم از کاهانی به قلم خودش و مهکام:آدم،مرگ و زندگی داشت،غم و شادی داشت،فرشته ی مرگ داشت،مرد داشت زن هم داشت همه ی اینها در فیلم بود و نبود. دو فیلم هم خواندم فیلم نامه هایی از قلم محسن مخملباف یکی سفرقندهار و دیگری شاعر زباله ها.
اولی تصویر های متعددی داشت با تاکید بر روایت مین و پاهای مصنوعی و البته برقع تصویر اول از جنگ می گفت از نا بسامانی از غم و بی چارگی،تصویر دوم هم حرف داشت فریاد داشت فریادی که از پشت برقع خارج نمی شد فریادی برای ازادگی زن ها.برای صداهایی که دم نزندن از اینکه چرا زنان افغان سیاه یر نام دارند،شاید هم این به خواست خود سیاه یر ها بوده است.
دومی اما بیشتر در چند فضا حرکت داشت.گاه ازبیرون شهر و گاه از درون.بیرون محل جمع اوری زباله ها بود و درون هم جایی برای زیست یک دختر جوان،یک شاعر و یک مرد الکلی و یک دیوانه. جایی حاوی یک اموزشگاه طراحی و ارایشگاه و یک سفارت خانه و صندوق پست.اما متنوع بود و تاکیدی هم داشت بر قتل های زنجیره ای.رفتگر عاشق بود اما شاعر نبود.
از کش داری روز گفتم از اینکه چون زه کمان هی کش امد و کش امد و ناگاه تیر در رفت.گاه ادم محکوم به زیست است و گاه مدیون.من امروز محکوم بودم به زندگی کردن.حکم جبر می اورد و جبر جایی که کسالت هست...

***
رمضان از سومین شب قدر که می گذرد سخت رنگ می بازد.انگار تاب بی علی بودن را ندارد.شاید هم از عادت است از اینکه برای ما عادی می شود و تکراری.
رمضان رغبتت کو؟والبته روزه دار تو هم بی تقصیر نیستی.
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۸۹ ، ۲۱:۰۲
!
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۸۹ ، ۰۸:۲۰
!
شب-داخلی-خلوت خانه

شب بود
قدر و اندازه بود
من بودم
بیداری بود
خدا هم بود مثل همیشه
اما...


شب-داخلی-با خویش

سخت است درک اینکه تو به قدر یک عمری به قدر هزار شب
سخت است درک اینکه همه ی یک سال در تو رقم می خورد
سخت است درک اینکه ...
اما چون او گفته باورت می کنم،هر چه باشد او خدای من است
۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۸۹ ، ۲۳:۴۱
!
از قلم خودش:

های
های... تو کجایی نازی،عشق بی عاشق من!
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم! چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر آن نداشتم!
فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که میدرخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیات گل ها گرفته تا مهندسی سگها ,از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معماری باران و ابرها. از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار,همه و همه دل مشغولی های ساعات بیداری ام بودند! به سماجت گاوها برای معاش زمین وزمان را می کاویدم وبه سادگی بلدرچین سیر می شدم.
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس ,توقعم را بالا برد! توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود!مشکلات راه مدرسه ,در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم وحفظ کردن فرمول مساحت ها,اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هرچه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور ودورتر افتادم!(یک)

تنهایی با پناهی:

چه لحظه ها که بی کلام تو را و تصویر کلامت را به نظاره نشسته ام،
چه لحظه ها که از تو به خود رسیده ام و به خدای خود،
کجایی حالا حسین شمع های روی کیک تولدت تو را به انتظار نشسته اند،آب می شوند و آب می کنندم،پس چرا نمی آیی تا به این خیال سوز و ساز ِ ذهن ِ بی توی ِمن پایان بخشی.چرا نمی شنوی ام که می گویمت:تولدت مبارک.
امروز زاد روز توست زاد روز تویی که تنها پناه تنهایی خیلی اندک بودی.تنهایی انانی که تنهایی تو را فهمیدند.
زیاد بودند انانی که سنگ تو را بر سینه زدند به هنگام عزای نبودنت ولی چرا هیچ یک شمعی برایت نیاوردندت تا فوت کنی به روز تولدت؟
حالا هم این گونه است ماجرا،تنها به پاس رفتنت گرامی ات می دارند.اما تو برای من امدی و بی رفتن.
می دانی تولد تو سر اغاز یک بی پایان تفکر بود.یک فلسفه، یک مکتب، یک منش،رسالت تو احیای سادگی بودی احیای خلوت و اندیشه،احیای تفکر به از یاد رفته های امروز.
وای بر من اگر که منم تو را نفمیده باشم ای همیشه حسین، ای همیشه پناهی
زاد روزت مبارک.
نازی فاصله ی روز به اصطلاح سالمرگت تا زادروزت را ثانیه شماری می کند تا تمام گریه هایش را به گریه های بی پایان شمع هایی که از سوی تو فوت نمی شوند پیوند زند.


از زبان هنرمند:


اکبر عبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم.»


نمود بصری:



یک جرعه از  صدای پناه ی:

دانلود البوم ستاره ها
pas:www.asheghoone.com


 باقی نوشت.یک) متن از کتاب من و نازی به انتخاب گرامی ترین دوستم.
باقی نوشت.دو)  تقدیم به آن هایی که فهمیده مردند نه ان هایی که نفهمیده زیستند.
۱  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۸۹ ، ۱۷:۳۱
!
حَسَن بودن همه اش حُسن است.

حسن(ع)غریب،حسن(ع)کریم
در اثبات غریب بودن حسن(ع) همین بس که از دست هم سرش،زهر خورد.
و در اثبات کرامت و بخشش اش همین بس که همسرش را امر به فرار کردن نمود تا بدست حسین(ع) و زینب (ع) صدمه ای نبیند.

۰  موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ شهریور ۸۹ ، ۱۰:۳۹
!