نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

20 ماه پیش

چهارشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۳، ۰۳:۴۶ ب.ظ

دقیقا بیست ماه پیش در تاریخ بیست و پنج اردیبهشت سال نود و دو درست چهل روز از فراغت از خدمت سربازی با "او" در پارک ملت نشسته بودیم.قبل از آن به باشگاه خبرنگاران صدا و سیما رفته بودیم و مراحل ثبت نام در دوره آموزش خبرنگاری را انجام داده بودم.

دقیقا به خاطر دارم که نیم ساعتی لب حوض روبروی معاونت سیاسی صدا و سیما که دفتر مرکز آموزش باشگاه خبرنگاران در آن بود، منتظر مانده بود تا من کارم را انجام داده و با هم به پارک ملت برویم.

ناهار ظهر سالاد الویه بود.یک غذای دو نفره ی جمع و جور.یادم نیست اوم هم سفارش برای بوفه ی سینما پردیس ملت آورده بود یا نه.

داداش تماس گرفت و جویای روند کارم شد، من هم توضیح داد و او هم قول داد که حتما سفارشم را می کند تا جزو ورودی های دوره بعد باشگاه باشم.آن روزها تاره از خدمت رها شده برنامه ی چندان مشخصی نداشتم.می دانستم که ته دلم می خواهم دو نفر بشوم و به اصطلاح فکر می کردم حتما بعد خدمت مرد شده ام.

یادم نیست چه لباسی بر تن دارم اما دقیقا به خاطر دارم که رویای ژورنالیست علمی شدن در سر داشتم.اینکه کارت خبرنگاری بین المللی در جیب و دست در دست "او" دنیا را دور بزنیم و خبر و گزارش بسازم از اوضاع جهان.

در ورودی بهمن ماه سال قبل دوره ی تکنسین هواپیما در دانشگاه پذیرفته شده بودم اما بخاطر عدم اتمام خدمت موفق به ورود نشده بودم اما برای مهرماه برنامه داشتم که دوباره ثبت نام کنم و شروع به تحصیل.این البته ب برنامه گنگی بود تقریبا و نمی دانستم کجای رویای ژورنالیسم علمی قرار داشت.

خیلی زود ماه ها سپری شدند و دوره ی آموزش به سر رسید. من برای شرکت در آزمون پایان دوره در شهریور ماه یک روز زودتر از خانواده از مسافرت به تهران برگشتم  و چهند روز بعد هممزمان با شروع دوره تکنسین هواپیما دوره ی کارم در باشگاه خبرنگاران هم شروع شد.

بخاطر دارم که در این سه چهار ماه قبل از شروع کارم همراه "او" برای ویزیت محصولات کارگاه میوه خشک کنی خانوادگی شان به سینما ها سر می زدیم.

درست روزی را که در ایام ماه رمضان وقتی که برای ویزیت بوفه ی سینما فرهنگ به قلهک رفته بودیم به یاد دارم.آن روز کوله پشتی من در اتوبوس جا ماند و البته با پیگیری یک خانم ارمنی و یک آقای متشخص -که البته خیلی هم رازآلود به نظر می رسید- بعد از دو سه ساعتی سرگردانی در پیچ شمرون کوله پشنی را پس گرفتیم.پیچ شمرون پایانه ی اتوبوس هایی بود که از میدان قدس خیابان شریعتی را پایین می رفتند.رابط ما و یابندگان کوله دوستی قدیمی بود که سه چهار سالی بود ندیده بودمش و تنها از طریق تلفن توانسته بود ما و آن ها به هم متصل کند.

همه ی لحظات از آن روز بیست و پنجم اردیبهشت یعنی دو روز پیش از تولد "او" تا نه ماه بعد از آن یعنی بیست و هفتم بهمن سال نود و دو و جدا شدن مان به ارده ی دو نفره خودمان را خوب به خاطر دارم.

حتی روز بیست و هفتم اسفند که برای دیدن غرفه ی خشکبار سادات به نمایشگاه عیدانه رفتم  را هم بخاطر دارم.چهار یا پنج ماه بعد از آن نتوانستیم جدا از هم سر کنیم و دوباره رابطه از سر گرفته شد و ...

حالا امروز دقیقا بیست ماه از آن رویای ژورنالیسم علمی و دست در دست "او" داشتن می گذرد.بیست ماه واقعی.

و من تنها و "او" دست در دست دکتر داروساز به استقبال آینده می رویم.آینده ای که حال من در گرو مهندسی هواپیما و در صنعت هوانوردی می بینمش و او نمی دانم در چه. اما مهم تر از این آینده ی بدون "او" برای من و آینده ی بدون "من" برای "او".

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۲۴
!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی