نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

اختصاصی: حکم به خودکشی

يكشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۲، ۱۰:۰۴ ب.ظ
از اول هم اشتباه کردم که ریاست محکمه را به او سپردم.خودش هم گفت بی خود نیست که نمی گذارند زن، قاضی شود.من گذاشتم و دودش هم رفت توی چشمم.حالا هم که هی اشک می کند چشمم مال دود همان قضیه است.
با اینکه شاید می شد باز هم زنده باشیم اما حکم مرگ هر دو مان را با هم صادر کرد،آن هم نه اعدام بلکه محکوم به خودکشی مان کرد.
می گفت:ما از فرط خوبی ست که بدیم.بعد هم گفت همه ی خوب ها به بدبختی دچار می شوند.
حرف های سنگینی زدیم.دو سه باری هم دیوانگی کردیم از نوع شدیدش.من هنوز هم باور ندارم که خواست از هم جدا بشویم.
با اینکه هر دو می دانستیم که او امشب با من به خانه ی صمیمی دو نفره ی خیالی مان نمی آید اما دو سه بار مثل شب های قبلی که هیچ وقت وجود نداشتند نقش زن و شوهر هایی که دارند میروند خانه شان را بازی کردیم.
یکبار هم من شروع کردم به حرف زدن با شخصیت های کارتونی روی ساک دستی پلاستیکی اش و از روزهای خوش برایشان تعریف کردم که حرفم نیمه تمام ماند.بغض و اشک امانم نداد.
فردا می رود محضر.به خدا راست می گویمف خودش گفت اما من که باور نمی کنم.شما هم باور نکنید.بگذارید به خودم دروغ بگویم.ما که با هم خوبیم،خوشیم،سلامتیم.
پس لزومی ندارد که پای جدایی را به میان بیاوریم.اما جدا شدیم.حالم از کلمه طلاق به هم می خورد.جدایی تلخی اش بیشتر است.
من که آن امیر عاشق را به حکم او کشتم این طور که قرار گذاشت خودش هم سادات عاشق را می کشد.تا حالا حتما مُرده، چون نه حضورش را در خانه ی دو نفره ی صمیمی خیالی مان حس می کنم نه خبری از پیام های عاشقانه ی شبانه اش است.
من با این درد یا مرد می شوم یا مرگ را می چِشَم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۱۱/۲۷
!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی