نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

آغازین روز دانش جویی

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۵۴ ب.ظ
پیش تر ها چه در زمان قبل از اعزام به خدمت سربازی و چه در مدت دراز خدمت همه وقت به این حسرت می زیستم که کاش به دانشگاه رفته بودم و در کسوت دانش جو به سر می بردم تا آشخور یا علاف.
حالا امروز گرچند به عنوان دانشجوی دوره کاردانی آن هم در یک مرکز آموزش نقلی دریچه ی دوره ی دانشجویی را بروی خود گشودم اما بالاخره هر چه باشد دانشجو شدم حالا چه در شریف کبیر چه در یک مرکز آموزش کوچک،گذشته از تفاوت کیفیت این دو اما هر دو ماهیتا یکی اند.
دیشب یک حالت استرس اسفباری داشتم که حتی روز پیش از اعزام  به خدمت نداشتم.
آن موقع نمی دانستم که به چه طور جایی می روم.دور از خانه پر از اجبار و استرس.اما دیشب خیلی وضع وخیم بود،با وجود اینکه قبلا بارها به آن مرکز رفته بودم اطلاعات جامعی درباره ی تدریس و تحصیل در دوره مورد نظر داشتم اما انگار می خواستم قدم در یک موقعیت خیلی ناشناخته بگذارم و اصلا به شرایط موجود در دوران آشنایی ندارم..یک هراس مسخره که حتی خجالت می کشیدم آن را با کسی در میان بگذارم.
صبح زود از خواب برخواستم و بعد با دانشگاه تماس گرفتم،دوست داشتم قران را ختم کنم و در عوض بشنوم که امروز کلاس تشکیل نمی شود.اما گفتند باید برای گرفتن برنامه جدید به مرکز بروم.دلم آشوب بود.بی حوصله بودم.مسیر از مترو تا درب مرکز آموزش را که همیشه پیاده قدم می زدم تاکسی گرفتم.وقتی که به داخل رفتم و برنامه را گرفتم انگار دردی در درونم تسکین یافت.دلم قرص شد.نمی دانم به چه دلیل اما حالم خیلی بهتر شد.برای انجام کاری به فرودگاه رفتم و درست در اولین روز تحصیل در رشته ی در زمینه هوانوردی براای اولین بار به فرودگاه رفتم!                                                                                    
:)
کلاس در ساعت 13 تشکیل می شد.جالب اینکه مدرس اش مدیر مرکز آموزش بود.تا از فرودگاه برگردم نیم ساعتی دچار تاخیر شدم که البته استاد هم دیر تر از من رسید و اینگونه فهمیدم باید به تاخیر اساتید عادت کنم.
کلاس تمام شد،بد نبود،خوب بود اما عالی نبود.نیم ساعت زودتر تمام شد و بعد هم به واحد آموزش رفتم و در مورد ساعت کلاس ها درخواستی داشتم که به چهارشنبه ارجاع داده شد.
برگشتم و بعد همه اش به این فکر می کردم که چه بخوانم و چقدر و ... اما اصلا عملی در کار نبود.
اما به نتیجه نرسیدم.شب دوباره حالت دل آشوبی به سراغم آمد و سخت گذشت تا همین لحظه که به نوشتن این مطلب رو آوردم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۷/۰۱
!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی