نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

شب سیاه

چهارشنبه, ۲۷ شهریور ۱۳۹۲، ۰۸:۴۵ ب.ظ
یک روز تمام خوش گذشت.شب ساعت 9 به خانه رسیدم.سر سفره ی شام حرف از این بود که داداش و بابا بعد از شام بروند کرج و مبلی که را داداش خریده بود بیاورند.با خوشی رفتند،دقایقی بعد در راه برگشت مشکل کوچکی پیش آمده بود که البته رفع شده بود.وقتی که ماشین حامل مبلمان به درب خانه رسید ما خوشحال شدیم اما صحنه ای کل حالم را دگرگون کرد.
داداش که در خانه اش را باز کرد برای بردن مبل به داخل خانه،متوجه زن داداش شدم که مقاومت می کرد.تازه فهمیدم که زن داداش مخالف اضافه کردن مبلمان به دکوراسیئن خانه بود.و این طور شد که داداش بدون توجه به سلیقه او مبلمان را به خانه برد و بعد به طبقه بالا آمد.
صدای گریه ای دلم را ریخت.صدای زن داداش بود که بلند بلند گریه و زاری می کرد.اصلا قصد قضاوت ندارم اما شاید این جریان ارزشش را نداشت.
ساعاتی گذشت و این بار نوبت من شد که در مورد مسئله ای که با پدر اختلاف داشتم فوران کنم.بغض و گریه و فریاد و حرف هایی که سال ها نزده بودم.
فکر می کردم خیلی پدر متاثر شد.اما لعنت به لج.در آخر گفت:کاری که تو مخالفش هستی جلوی چشم تو انجام نمی دهم،سر کار یا هر جایی که نیستی این کار را می کنم.
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۶/۲۷
!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی