نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

سوره‎های سربریده آیه‎های پاره پاره

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۸۹، ۱۲:۰۵ ب.ظ
lنفیسه مرشد زاده

عاشورا جشن به زانو درآمدن مرگ است.
ترس مرگ با آدم‎ها همیشه گلاویز شده و بازی را برده. مردم سال‎ها با هراس این کابوس خوابیده‎اند. از تن بی‎رمق مرده‎ها فرار کرده‎اند.
از قبرستان‎ها گریخته‎اند. بعد ناگهان مردی پیدا شده که وسط انبوه دشمن ایستاده، فریاد می‎زند: مرگ، گردن‎بند زیبایی بر گردن دختر جوانی است. مردی آمده فریاد می‎زند: شمشیرها، مرا در برگیرید. مردی آمده سوار براسب وسط میدان شعر می‎خواند و این کلمه رعب‎آور را مرتب به بازی می‎گیرد.
انگار نه انگار که ترس مرگ هیولای شب‎ها و روزهای نسل آدم بوده است. مردی پیدا شده که یک ذره هم از این دیو نمی‎ترسد. مرگ که پایه‎های پادشاهی‎اش بر ترس‎های مردم بنا شده بود، ناگهان برج و بارویش فرو ریخت. مرد جلو می‎رفت و مرگ، زیر سم اسب‎هایش جان می‎کند.
عاشورا جشن به زانو درآمدن مرگ است.
عاشورا جشن آبرومندی انسان است.
فکرش را بکن اگر وقتی گفتند هرکه می‎خواهد برود، همه می‎رفتند، آبرویی برای انسان می‎ماند؟ اگر در سیاهی شب همه ناپدید می‎شدند، دیگر می‎شد سر بلند کنیم؟ اگر قاسم نمی‎گفت: پیش تو مردن از عسل شیرین‎تر است، ما به این آبرومندی بودیم که الان هستیم؟ اگر مسلم بن عوسجه نگفته بود می‎خواهم همراه تو هفتادبار بمیرم، امیدی برای نسل آدم باقی بود؟
عاشورا، جشن آبرومندی انسان است.
قرآنی ورق ورق در گودال افتاده است؛ سوره‎ای سربریده، آیه‎هایی پاره پاره.
پیامبر گریه می‎کند: یارب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا

تربت یعنی ما دیر می رسیم
روح کی اهل رقص است؟ تار می زنند.
معصوم گمشده ای، در برهوت بی حواری است. کی دلش مثل تن درویش ها، اهل سماع است؟ کی می تواند راست و درست یاهو بزند؟ هو می کشند. اگر دیر برسیم حصیر و بوریا می بریم و تکه هایی که دیگر نمی توانند دست بکشند روی سر مان، می گذاریم توی خاک.
تربت، یعنی همین. یعنی ما دیر می رسیم.
خبرش به همه رسیده. می گویند با چراغ آمده دور شهر دنبال ما می گردد. روی چین های پیشانی اش، جای ضربه سنگ هست و ردایی از کرباس کهنه، به تن دارد. لب هایش خشک و ترک خورده اند، ولی ملیح می خندد و اخم اگر بکند، تا ابد دلت نمی آید از کنارش تکان بخوری. زیر گلویش خطی هست و روی تمام تنش کبودی رد اسب پیداست.
نرمه ای خاک روی موهای سفیدش نشسته و مژه که می زند آدم خودش نمی فهمد چرا بی اختیار می گوید: «کاش صد بار پیش چشمت بمیرم؛ باز کاش زنده شوم دوباره بمیرم.» رهگذرهایی که اولین بار او را دیدند، پرسیدند: «معجزه ای هم داری؟» و او دست می برد روی سینه و بیرون که می آورد می گوید: «این!» و کف دست هایش پر از خون بوده. رهگذرها قسم می خورند که خون، سرخ و تازه بوده؛
می گویند می درخشیده.
فانوس ها خاموشند. می شود امشب برای همیشه رفت. راز آفرینش شب، غیر از این است؟ تاریکی را گذاشته اند برای تصمیم های بزرگ. حضرت شفاف، حواری دودل نمی خواهد. دودل ها یهودا می شوند. تو تاریکی یکی قایمکی دور می شود. یکی هم قایمکی می آید نزدیک. روی آن ندارد که جلوتر بیاید.
به او می گویند: «خوش اومدی حر! منتظرت بودیم.» چه را پنهان می کنیم؟ حضرت شفاف اگر دست بیاورد جلو، لحظه ای تار نمی ماند. شب آینه بازی است و شعله فانوس ها را فوت کردند. ما مثل انار، دانه های
دلمان پیداست.
می گویند از همه چیز خبر دارد. ذکرهایی می داند که اگر به اندازه بگویی، معجزه می شود. آدم را حاجت روا می کند. شمرده و غمگین حرف می زند.
کلمه ها را می گویند باید خودش یادت بدهد. می گذارد سرزبان آدم. مثل پرنده ای که به جوجه گرسنه اش، غذا بدهد. به یکی گفته بود باید صد مرتبه بگویی: «نمی بینی حق تنهاست؟» «نمی بینی حق تنهاست؟» ولی اگر سرخود بگوییم فایده نمی کند، چون عددش مهم است. بعضی ها با سه چهار تا کارشان راه می افتد، ولی بعضی ها به نیت تعداد پیامبران هم بگویند کم است. ذکرش هم فرق می کند. برای همه یکسان نیست. بعضی ها را گفته یک دور تسبیح بگویند: «روبه روی باطل کسی نیست»، «روبه روی باطل کسی نیست»...
شب، کابوس کشان است. مرگ، مثل غولی تنها گوشه ای کز کرده. کو آن هیبت کهنه؟ آدمیزاد از کی این گونه شد؟ و «عمو! پیش چشمت بمیرم مثل عسل می ماند.» حضرت زلال می گوید: «مرگ مثل گردنبند در گردن زن های جوان، زیباست.» همه دم می گیرند: «پستی از ما دور است»، «پستی از ما دور است»... حضرت زلال می گوید: «شمشیرها! مرا در بر بگیرید!» ما هنوز مرددیم، حیف که ما هنوز مرددیم. هوا اگر روشن بشود، تاریخ نویس ها اسممان را می نویسند. دست
و دلمان می لرزد.
می گویند یاد می دهد بی دست و چشم و دندان، توانا باشیم. وقتی هم دارد این را یاد می دهد خودش دست به کمر راه می رود. گاهی هم گریه اش می گیرد. این ها خرافات است.
ما که باور نمی کنیم. یکی از همسایه ها می گوید، شاگردهایش می توانند از سر رود، تشنه بلند شوند. می توانند با لب های خشک، دست ببرند زیر آب، بیاورند بالا و خیره بشوند به آن و بعد رهایش کنند. ما می گوییم این ها که هنر نیست.
اگر راست می گوید؛ یک دختر بچه فلج ارمنی را شفا بدهد یا یک سگی را گریه بیندازد. همسایه مان می گوید: «سگ را از دل خودتان بیشتر قبول دارید؟» می گوییم: «خانه طلا باید داشته باشد. باید مرغ و و گوشت از آسمان نازل کند.» می گوید: «این ها را که به پیامبران قبلی هم گفتید.» می گوییم: «خوب حرف هایی که استاد می زند هم تکراری است. همان هاست که قبلا به آن ایمان نیاوردیم.» ما برای هم تکراری شده ایم.
همسایه می گوید شاگردهای او می توانند برای هر کسی که تشنه است آب بیاورند.
شب عطش است. این کتاب خوب را فردا، سر ظهر، صفحه صفحه می کنند. بگذار امشب بنوشیمش. حیف که ما هنوز مرددیم.
ساعت را نگاه کن. شب های انتخاب کوتاهند. وقت شک تا دم صبح است. غریبه! وقتش است چشم هایت را ببندی. حضرت شفاف، صبح این برهوت را پررنگ می کند و ما محرم نیستیم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی