نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

مَن خداوندگار دنیای خیالی ِ خویش ام.

نسل ِ من

بیا از "من" برایم بخوان تا حافظه ی از دست رفته ام احیا شود.

بایگانی
پیوندها

قلم

دوشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۸۹، ۰۲:۰۰ ب.ظ

﴿ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ

نون سوگند به قلم و آنچه مى‏نویسند.

                                                                                                      (القلم/۱)

قلمم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد ، هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ، توتم من ، توتم قبیله من قلم است ، قلم زبان خداست ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی را توتمی است و قلم توتم من است و قلم توتم ماست .

                                                                                                      (هبوط در کویر/۶۱۳)


باقی نوشت:به مناسبت روز قلم

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۹/۰۴/۱۴
!

نظرات  (۱)

حالا که آمده‎ای
سلام
حالا که نمی‎روی
خداحافظ
ای همه شب‎هایی که با هم
گریه کردیم
حالا که آمده ای
دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند
با این همه بیداری!
حالا که آمده ای
آن سوزنبان را بد عادت نکن
بگو که خیال سفر نداری
حالا که آمده ای
این همه کبوتر و این همه گنجشک
چرا به لانه هایشان بر نمی گردند
تو که جائی نرفته بودی!
حالا که آمده ای
گریه نکن
دیگر مشق نمی نویسی
همه ی مدادهایت رنگی است
حالا که آمده ای
همین جا بنشین
و فقط از خدا بپرس
چقدر با هم بودن خوب است!
حالا که آمده ای
هی بر نگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن
گنجشک های آن شهر دور دست هم برای خود فکری می کنند!
حالا که آمده ای
هی دست و دلم را نلرزان
هی دلواپسم نکن
اگر نمی مانی
بیابان های بی باران ؛ منتظرم هستند!
حالا که آمده ای
همین پرنده بی طاقت
که تو را گم کرده بود
با خیال راحت دلش را بر می دارد و به جانب جنگل های دور می رود
حالا که آمده ای
سلام
حالا که نمی روی
خداحافظ
ای همه ابرهائی که به جای دیگر می روید
حالا که آمده ای
خدا هم خوشحال است
دیگر وقتش را نمی گیرم
حالا که آمده ای
نمی خوابم
وقتی منتظر کسی نیستی
چه قدر بیداری بهتر است
حالا که آمده ای
من هم همین را می گویم
چرا ما فقط سنگ پرتاب می کنیم
حتی برای قورباغه هائی
که آواز دلشان را می خوانند
حالا که آمده ای
برایت نه گردنبند می خرم
نه دستبند
تو هیچ گاه قفس ها را
دوست نداشته ای
حالا که آمده ای
پیشاپیش همه باران ها به دیدارت می آیم
خودت به من آموخته ای
برای دیدن دریا
دلی و
دیگر هیچ
حالا که آمده‎ای
همه برمی‎خیزند
همه سلام می‎کنند
همه می‎خندند
حالا که ‎آمده‎ای
مگر چه خبر شده است؟!
حالا که آمده‎ای
حافظ درست گفته است
یوسف گمگشته‎ی من
حالا که آمده‎ای
از من می‎پرسی
این عصا و این عینک چیست
من از سال‎های بی باران با تو چیزی نمی‎گویم
حالا که آمده‎ای
می‎گویم چه ماجرای قشنگی است
کبوترها دانه‎هایشان را در زمین می‎خورند و
امتحانشان را در آسمان پس می‎دهند
حالا که آمده‎ای
دوباره...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی